این مطنشو از رو لج دامبی گفتم این چند وقتی که نبودیم جبران شه!
و حالا این شعر!
در باران می دوم.
ناگهان می ایستم.
یاد صورتت می افتم.
یاد ان دستانت.
یاد ان مو های قهوه ای کمرنگت که بوی خوبی می داد.
آن روز هواشناسی اعلام کرد: مقدار بارش ۲ میلی لیتر بیشتر شد!
بعله! اقا دامبی بگیر که اومد!
هان راستی از دور به کولی و جینی و اینا سلام می رسونم ! برو بکس همه تون رو دوست داریم منتهی وقت سگ مصب نداریم!
اصلا نگران اسی نباشین..این موجود بعضی وقتا درسم میخونه و جدیدا اصلا وقت نداره :D تازه اون چند دقیقه ای هم که میاد اینجا ظاهرا واسه سلام کردن به یه سری دیگه میاد ( خودتون میتونین پست قبلیو نیگا کنین :-" )
زیاد حرفم نمیاد ( یعنی سوژه پیدا نکردم اگر نه حرف که زیاده )
فعلا...
سلام به جینی. خوشگلتر از جینی. کولی و برو بچ گل دیگه
کنکور امونمو بریده۱ شرمنده!
شرلوک هولمز هم یه مجموع داستان جدید اومده ازش تو مخمه نه پول دارم نه وقت!
فعلا!
حالا فکر کن 10, 15 سال بعد که می خواد جامعه رو مدیریت کنه چه تری می زنه...( صد رحمت به همین الان مملکتمون !! )
اصلا اهل نصیحت و این ک* شعرا نیستم اما بد نیس بدونین در جوامعی مثل ایران که رشد فرهنگی یکمی نسبت به جاهای دیگه کمتره اکثر این احساسات به ناراحتی ختم میشه...کاملا هم طبیعیه...از هیچ کسیم نمیشه انتظار بیشتر از این رو داشت..پس دو تا کار بیشتر نمیشه تو این شرایط انجام داد :
1- از آب گل آلود ماهی بگیری..گرگ باشی...قوی باشی... ( به اصطلاح خودمونی هر گهی دلت می خواد بخوری !!! ) تا بتونی برنده باشی...
2- ضعیف باشی مثل یه بره بین 70 میلیون گرگ ( خودت فکر کن ببین چه بلایی امکان داره سرت نیاد ) از اول تا آخرش بازنده باشی..
انصافا کدومش عاقلانه تر به نظر میاد ؟؟ این نظر منه...انتخاب راه زندگی کار سختیه اما وقتی انتخاب می کنی و حرکت می کنی دیگه نمی تونی برگردی.. واقعا فکر می کنی یه عمر تو کف بودن و حسرت دختری رو خوردن راه درستیه ؟؟ این نشد یکی دیگه...نمیدونم چه جوری بهت این موضوع حالی بکنم که موجود مونث بی ارزش ترین دلیلیه واسه غصه خوردنه...
-------------------------------
پی نوشت 1 : از همگی معذرت می خوام یکم روکم...
پی نوشت 2 : بازم از همگی معذرت می خوام, زیاد نمیام که بخوام همش نظر هم جواب بدم...حال و حوصله خوندن هم ندارم :D پس با ارز پوزش اگه واسه این پستم نظر گذاشتی و جواب نگرفتی شرمنده..( می دونم این پست جنجالی میشه :D )
پی نوشت 3 : اعتقاد به موضوعی دلیل بر انجام اون کار و موضوع نیس ( مثل خیلی از بزرگای کشور عزیزمون !!! میلیاردی بالا می کشن اما بازم هر روز از تقوا و ایمان حرف می زنن...ولش کن...به ما چه ؟؟ ) اگه حرفی زدم فقط واسه این بود نظرم اینه و تقریبا بهش اعتقاد دارم اما این اصلا دلیل نمیشه بهشون عمل کنم...
پی نوشت 4 : عادت ندارم به زور عقیده کسی رو عوض کنم...دیگه هم زیاد ازین حرفا نمی زنم..از ما گفتن بود, خود دانی...
بای بای
جمعه مرات داشتیم! حالا می گی مرات چیه باید عرض کنم مرات یه امتحان تستی مزخرفه که باعث فعال شدن سلول های داستان نویسی من می شه! (من هیچ وقت داستان هامو نذاشتم چون می ترسیدم همین ۲ ٬۳ تا بازدیدکننده از کفمون بره!)
در هر حال بگم که همین مرات داشتیم!
و اما شعر !
افتاب روی مو های قهوه ای روشنت می تابد.
و تو ان را همچو ابشار تکان می دهی
تا لج من را در اوری و بگویی:
تو هیچ وقت تو این ابشار شنا نخواهی کرد.
من در ان لحظه خود را به بیخالی خواهم زد
اما:.....
پشت دیوار خانه می گریم. و ان سیگار مگنای لعنتی را با ولع می کشم.
دامبی ها هر چه می خواهند بگویند....
من دوستت دارم!
چه رومنس!
من اصلا موجود بداخلاقی نیستم فقط یکم رکم و حرفمو واضح میزنم و از هیچ چیزیم نمی ترسم...بعدشم من موقع نوشتن پست قبلیم اصلا عصبی نبودم :D تازه خارج از این حرفا, چرا فکر کردی اینجا 3 تا نویسنده داره ؟؟ مگه به جز من و اسی موجود دیگه ای هم اینجا می نویسه ؟؟ شایدم اسی رو دوبار شمردی :D در هر صورت امیدوارم به خودت نگرته باشی !!! من کلی گفتم و منظورم فرد خاصی نبود !!!
برای اسی هم آرزوی سلامتی می کنم..البته می دونم مشکل اون با این حرفا حل نمیشه :D
حالا بی خیال..آقا دیدین حافظ هم خز کرد ؟؟ اصلا تا چند تا صحنشو دیدم خواستم بالا بیارم...تا دیدم داره می خونه فورا خواستم بیام اون شعر حافظ که مال چند تا پست پایین تر بود پاکش کنم اما چون حسش نبود بی خیال شدم :D آخه یکی نیس بگه تو که بلد نیستی عین آدم بخونی خوب یه شعر آسون تر انتخاب می کردی, مثل یه توپ دارم قل قلیه....تفلکی مرحوم حافظ, تنش کلی تو گور لرزید...
البته الان که دقت می کنم می بینم ایشون از خود حافظ هم بهتر و صحیح تر می خوندش..آخه حافظ که دکترا نداش بیچاره...
-------------------------------
پی نوشت 1 : همین جا از دوست عزیزم حافظ و کلیه بازماندگان تسلیت عرض می کنم..غم آخرتون باشه...
پی نوشت 2 : اگه نفمیدین چی گفتم زیاد بهش فکر نکنین..کلا تو باغ نیستین...
پی نوشت 3 : واسه تنوع یکم این جوری نوشتم :D زیاد جدیش نگیرین..یه دفعه زد به ذهنم نوشتم..:D
فعلا
حالا بیخیال! دیدین این اوباما نوبل صلح برد؟ چرا رئیس جمهور ما نبرد؟هان؟هان؟
اینم بیخال! مریضم! رو به موت! اگر مردم منو تو وبلاگم خاک کنید!
خیلی خوبه که آدم تو زندگی احساس داشته باشه..یهنی بزرگترین تفاوت آدما با بقیه موجودات اینه که احساس دارن..اما بعضی جاها که به ضررته بی حس باشی سنگین تره...
البته خب همه ی آدما تو جوونی یه گهایی می خورن که بعدا پشیمون میشن اما به نظر من بی تفاوت بودن یه دختر نسبت به آدم تخ*ی ترین موردی که میشه به خاطرش ناراحت شد...این نشد یکی دیگه..اونم نشد اون یکی..اصلا بر فرض هیچ کدوم هم نشد..گور بابای همگی ( انصافا بد می گم ؟؟ :D )
راستی تا یادم نرفته لازمه یه معذرت حسابی از شهرداری استان تهران بابت این فاجعه هنری روی دیوار بکنم...فقط می تونم بگم متاسفم :D همچنین از ساکنین این خونه ای که این پدیده ی هنری روش نوشته شده کمال قدردانی رو دارم و امیدوارم زیاد غصه اینو نخورن..من خیلی رو این اثر فکر کردم..ظاهرا اسی می خواسته آدرس وبلاگ رو هم این زیرش بنویسه اما خدا رو شکر معلومه بی خیال شده اگر نه از تهران تا کرج تبلیغاتمون طول می کشید :D ( یه کم آدرس اینجا طولانیه دیگه :D ) در پایان هم از ساکنین محله تقاضا دارم یه روز بعد از ظهر که بی کار بودین و حوصله تون سر رفته بود بی زحمت این دیوار رو بشورین تا بلکه پاک شه اگه نشد هم ایرادی نداره..فوقش خراب می کنین یکی دیگه می سازین دیگه :D

راستی واسه این که از این حالت غم و عشق و این ک* شعرا بیاین بیرون براتون یه آهنگ توپ , فان و خنده از خشایار ( Paydar Records ) آماده کردم امیدوارم از این آهنگ کمال لذت رو ببرین :D همچنین از افراد زیر 18 سال خواهش می کنم که بی خیال شن..اگه جنبه این چیزارو نداری اصلا غلط می کنی میای اینجا مطلب می خونی و می خوای آهنگ دانلود کنی..بپیچ بیرون !!!
دانلود با فرمت MP3 - حجم 4.67 Mb ( لینک مستقیم )
دانلود با فرمت MP3 - حجم 4.67 Mb ( لینک غیر مستقیم - Rapidshare )
دانلود با فرمت MP3 - حجم 4.67 Mb ( لینک غیر مستقیم - MediaFire )
حالا از ما گفتن بود..اگه خواستی واسه حتی گربه ی مونث هم ناراحت بشی بهتره بری بمیری :D چون داری خودتو واسه هیچ و پوچ سر کار می زاری...انتخاب با خودته...
فعلا
۱۰سالگی موهایش را می کشم با هاش دعوا می کنم. اما اگر کسی چیزی بهش بگوید دندان های من ملاقت کننده ی خره خره اش است.
۱۳ سالگی زیبا تر از قبل شد. می خوام ببوسمش بقلش کنم لمسش کنم. اما
۱۴ سالگی یه چیز لعنتی تو قلبم هی می ره اون ور این ور وقتی می بینمش دیوانه وار تکون می خوره
هیچ فقط ارومم نمی زاره بهش می گم دوست دارم. اهمیت نمی ده.
۱۵ سالگی ما با هم واقعا صمیمی ایم نمی دونم چر اینقدر خره تمام رازهاشو من می دونم از دعواش با دوست پسرش بهم می گه می گه که چی کار کنم؟ رو شونه ی من هق هق می کنه دلداریش می دم یهو می گه این صدای چی بود؟ می گم نمی دونم! اما می دونم که قلب لعنتی مه
۱۶ سالگی بهش می گم چرا اینجوری می کنی؟ مگه من چمه؟ زشتم؟ احمقم؟ به درک دوست دارم لعنتی و من اسکیرمجر جلوی یه دختر گریه می کنم و می رم بیرون
۱۷ سالگی من تو تابستون مدرسه دارم نمی تونم با جمع دخترخاله پسرخاله ها تا صبح بیدار باشمولی ساعت ۳ یواشکی می رم تو اون اتاقی که توش دسته جمعی تا صبح بیداریم دارن یه فیلم ترسناک می بینن جا تنگه مجبورم برم پیشش می شینم کنارش دستم دستها شو لمس می کنه اصلا نمی فهمم فیلم لعنتی چی بود. می ترسه از فیلم و تاریکی دختره دیگه دستش رو میگرم و می گم نترس چیزی نیست. اتاق چپ چپ منو نگاه می کنه اهمیت نمی دم . خودش رو جمع و جور می کنه.
تولدش رو من باسش می گیرم از کسری رفیق صمیمی پول قرض می کنم تا بهتر بشه تولدش
هنوز هم یه کم به کسری بده کارم بعد با خوشحالی از کادویی که قراره دوست پسر محترمش براش بخره و خیلی گرونه می گه کادوهای لعنتی ارزونم با خودم به این زندگی تف می کنن
سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه
تمومش می کنم گریه را.
فلان خوار زندگی
به قول کسری دوسش داری همین کافی نیست؟
الان هنوز هم تنهام
تنهای تنها
راستی اسی جون لزومی نداره آدم هر نوشته ای که می نویسه راست یا نمادین و یا خیال بافی باشه..مهم اینه که یکی پیدا بشه درکش کنه...فرق بین حقیقت و دروغ زیاد نیس اما بین کسی که درک می کنه و میفهمه با کسی که نمیفهمه خیلی زیاده...
دقیقا نفهمیدم تو چه حالی بودی که پست قبلی رو با این همه احساس نوشتی اما امیدوارم بهتر شی :D
دقت می کردی منم حرف تورو میزدم ;-)
تا بزودی..
بابااااای
-------------------------------
پی نوشت 1 : این قدم اینجا یحث سیاسی نکن :D من که خودم پایه ی این حرفام اما میگیرن اینجارو می بندن دهنمونو صاف می کنناااا...
پی نوشت 2 : برام عجیبه..اینقدر که وقت صرف پیدا کردن عنوان پست می گردم واسه خود متن فکر نمی کنم :D
پی نوشت 3 : تنوع واسه شما هم لازمه..پس یه مدت کمتر مینویسم و می نویسه :D فعلا
کاری با کاری که حدود۳۰ سال پیش کرده نداریم حالا که به ۵۰ سال حبس محکوم شد.
و اما پست اقا دامبی نمی دونم نمادین بود یا واقعیت؟! شاید دامبی این حرف ها رو زد که بگه هو یارو
این قدر ضر ضر نکن! زندگیت کجاش بده؟ از همین سگدونی لذت ببر!
دقت کردم راست می گه!
همین!
از حضرت حافظ هم کمال تشکر و داریم هم چنین از آقای لری! ( لری گینگ) که خودشون عاشقانه محمود را می پرستند
و راستی فکر کنم یه چند وقتی نیام نت سر کنید بی زحمت! می دونم سخته!
زیاد مسیرم از اون جا رد میشه...خیلی وقت بود هر دفعه از اون جا رد میشدم میدیدمش...برام عجیب بود...دختری به اون سن هر روز بعد از مدرسه یک راست میاد اونجا و تا شب از مردم التماس می کنه که فقط ازش فال بخرن, بدون ناهار, بدون عصرونه, بدون شام !!!! اون وقت یکی دیگه تو یکی از بزرگ ترین کاخ های همین شهر خودمون هر روز سایت های مختلف رو چک می کنه تا از جدیدترین رژیم های غذایی و لباس های مد عقب نمونه..اون وخ این دختر بیچاره بزرگ ترین آرزوش اینه که که بتونه یه روز بدون خجالت از بقیه بره مدرسه...
نمیدونم چرا...هر وخ میدیدمش جوری رفتار می کردم انگار وجود خارجی نداره و اصلا صداشو نمیشنوم..تا اینکه یه روز که از اونجا رد می شدم دیدم یه گوشه نیشسته..آروم بغض کرده بود...هر کسی که از اونجا رد میشد یه چیزی زیر لب بهش می گفت و می رفت..اونم آروم آروم گریه میکرد...خیلی با خودم کلنجار رفتم اما بالاخره رفتم سمتش...وقتی سرشو بالا کرد که ببینه کی داره نیگا می کنه اشکاش کاملا معلوم بود...با این که هیچ وخ بهش توجه نمی کردم اما این دفعه بدون هیچ مقدمه بهش گفتم : چیزی شده ؟؟
اشکاشو با سر آستینای روپوش مدرسش پاک کرد و با هق هق گفت : چیزی ندارم که به خاطرش خوشحال باشم...
خیلی ناراحت شدم...نمیدونستم باید چی کار کنم...انگار با یه پتک زده بودن تو سرم...
خیلی باهام حرف زد...از مشکلاتش...ازین که تو مدرسه همه مسخرش می کنن..ازین که تو خیابون همه بهش تیکه های ناجور میندازن...ازین که خیلی شبا مجبوره گرسنه بخوابه...ازین که وخ نمیکنه تکلیفاشو بنویسه...ازین که مجبوره هر روز بیاد اینجا و با التماس فال بفروشه...
خیلی دلم گرفت...اصلا یادم رفتم بود واسه چی رفتم اونجا...وقتی حرفاش تموم شد یه هق هق کرد و گفت : امروز خیلی تنبلی کردم...حالا ازم فال میخری ؟؟
خواستم تمام فالاشو بخرم اما گفت فقط یکی بخر...بهش گفتم : تو برام انتخاب کن...گفت : تا حالا خودم انتخاب نکردم...یکی از فال هاشو انتخاب کرد و داد دستم...منم دست کردم تو جیبم و یکی از بزرگترین اسکناس های توی جیبمو گذاشتو تو جیبش...
یه نیگا تو چشمام کرد و گفت : برام دعا کن..خیلی خسته ام...بعدشم سرشو انداختو پایین و رفت...
فورا فال رو باز کردم :
محرم اسرار
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
از اون روز, خیلی وقت میگذره...دیگه اون دخترک فال فروش رو کسی ندید...
براش دعا کنین...
می خوام یه تیکه بندازم به دامبی٬ حسش نیست
می خوام برینم به زندگی حسش نیست.
می خوام درس بخونم حسش نیست.
می خوام سایت پرنو نگاه کنم حسش نیست.
می خوام فیلم ببینم حسش نیست.
می خوام کتاب بخونم حسش نیست
کاشکی یه روزحسش نباشه نفس بکشم.
بیخال. لابد حسش نیست
یه وقت سوء تفاهم نشه, من منظورم از پست قبلی این نبود که کسی چیزای غمگین ننویسه یا کلا ننویسه..فقط منظورم این بود دلیلی واسه ناراحتی وجود نداره وقتی میشه با یه نگاه تازه به زندگی اونو پر از سوژه های قشنگ و باحال دید...
این که آدم چه راهیو انتخاب می کنه چه خوب و چه بد زیاد مهم نیست...مهم اعتقادیه که آدم به راهش داره...اگه آدم به همون کار بدی که داره انجام میده اعتقاد داشته باشه شک نکنین موفق میشه...
در هر صورت امیدوارم هیچ کس از دوستای این وبلاگ دست از نوشتن نکشه و به کاری ادامه بده...
در هر صورت منظور خاصی نداشتم...:-??
منم خودم فکر می کنم آدمی که می خواد تو همچین جایی زندگی کنه باید بتونه همه ی مشکلای زندگی رو دایورت کنه رو تخ*ش...به خاطر خودت می گم باور کن...زندگی اون قدرا هم جدی نیس..بی خیال...
یادم یه چند ماهی کمونیست شده بودم. حالم بهم خورد.
کسری دوست صمیمی بهم می گه حالا پوچ گرایی یعنی هیچی به تخمت نیست.
دوست داشتم به درک بهتری برسم از خدا از زندگی از عشق.
حالا گندشون بزنن همشون رو درک از چی.
زندگی همنجوری زشت و مزخرف هستش.
مغازه ها پر از تیغ ژیلته.
شاید یه روز جرات کنم. شاید
ولی الان فعلا زندگی به تخممه.
الان احساس بهتری دارم.
پی نوشت: دامبی دنیا دو روزه که این دو روز رو باید به تخمت بگیری.
کولی جان نمی دونم می خوای بری یا نه ولی تو هم بیخیال ملت شد ملت فقط ضرر ضرر می کنن همین اگر می خوای بری بدون نوشته هات قشنگ بود.
کلا به همه: بیخیال یه ماربلو بگیر دود کن بره به ....
اما مهم نیست کجای کاری...کدوم وری داری میری..این ور...یا شایدم اون ور...یا شاید اصلا وجودشو نداری که از جات تکون بخوری...اما اینا اصلا مهم نیست...مهم اینه که به جایی که می خوای برسی...یکی می خواد جایی که هست بمونه, پس وایمیسته...اما یکی دیگه می خواد حرکت کنه, پس میره...
نمیدونم اصل منظورمو می فهمین یا نه..که البته زیادم واسم این موضوع مهم نیس...اما خوب امیدوارم شما هم همیشه در حال حرکت باشین تا به یه جاهایی حداقل برسین...
بی خیال..
راستی تولد اینجا مبارک...برام عجیبه اینجا هنوز کار می کنه...واقعا جای تعجب هم داره اما تا کور شود هر آن که نتواند دید !!!!
راستی شانسی واسه سرگرمی داشتم وبلاگای یه سری از این رفیقای عجیب اسی رو نیگا می کردم که لینکاش در قسمت پیوند ها موجوده...چیزایی نوشته بودن که برام جالب بود..قشنگ بودن..خیلی قشنگ...اما اصلا دلیل این همه غم رو نفهمیدم...بابا بی خیال بزنین یه کانال دیگه !!! دنیا همش دو روزه..یه روزشم که تعطیله..اگه قرار باشه اون یه روز باقی مونده هم آدم تو همچین مملکتی غمبرک بزنه که..فاتحه...
باور کنین به خاطر خودتون می گم...اگر نه واسه من چه فرقی می کنه یکی تو وبلاگش چی می نویسه ؟؟
-------------------------------
پی نوشت 1 : اسی جون من این قدر خودتو آرایش نکن..ما بدون آرایش هم تورو شاداف مهمونی امشب قبول داریم..:D
پی نوشت 2 : نفهمیدم بحث چه جوری رسید به این جا اما زیادم از اصلش فاصله نگیریم...وزارت خونه تولد مبارک !!!!
این است شعار ملت دامبی٬ اسی٬ وزارت!
تولد ۴ سالگی وزارت!( حساب کن ببین ۴ ساله داریم شر و ور می گیم!اه.....)
تولد تولد تولدت مبارک.
همه دعوتن از جینی که بلاگش به دلایل امنیتی بسته شد! تا کولی و این رفیقمون این شعر خوشگله!
زاک! و بقیه که علو نیست کجان و اینا.
تولد تولد تولدت مبارک!
دامبی هم که اون ور مشغوله! بعله به به اینم که خودمم تو ایینه چه دافی شدم!
تولد تولد تولدت مبارک!
اه خفه کن اون نوارو
تولد تول....
خب بسه دیگه حسابی شاد شدیم هنوز شعری نگفتیم در این خجسته روز نمی خوایم که خرابش کنیم!
وزارت تولد مبارک.
دامب اقا دمبت سه چارک!
اسی و نگاه چه دافی شده!
اقا دامبی عجب چیزی شده!
خب بسه دیگه همین ها برین بمیرین!

پی نوشت بری دامبی: تو خجالت نمیکشی به من پیشنهاد این فیلم های چیز رو می کنی!
بمیری اون سال های اول که گرد نخود قلابی صادر می کرد حالا هم رفتی تو کار سی دی!؟
جای همتون خالی صبح از خواب پا شدم...یه نیگا به ساعت کردم..دیرم شده بود..فوری از تو یخچال یه قوطی شیر کاکائو باز کردم و فوری رفتم بالا...
دویدم سمت وسایلام..هر کدوم یه جا بودن..اما بالاخره پیدا شدن همشون...فوری رفتم سمت کمد و لباسمو پوشیدم...کیفمو ور داشتم, نمیدونم چرا اما احساس کردم شاید دلم واسه خونه تنگ شه واسه همین همه جا رو یه بار نیگا کردم و زدم بیرون...
یه سری تاکسی اومد اما از قصد سوار نشدم..( دلیلش بهت ربطی نداره !! ) بالاخره یه تاکسی اومد که به دلم نیشست واقعا ( کاملا واضحه چرا به دلم نیشست...شک داری ؟؟ ) منم فوری پریدم بالا...
تو راه دلم واسه این بچه هایی که مجبور بودن برن مدرسه می سوخت...تفلکیا بیشترشون بغض کرده بودن...ظاهرا بغل دستیمم پیش دانشگاهی بود چون هی این کتابشو باز می کردو می بست, تفلکی نفهمیدم منظورش چیه اما لابد اونم دلش گرفته بود دیگه...اما خوب این دفعه هیچ حرکتی هیچ کسی نزد..:D
وقتی داشتم از تاکسی پیاده می شدم همه افراد تو تاکسی واسم دست تکون دادن..یه جوری آدمو نیگا می کردن انگار قرار برم بمیرم..منم در کمال تعجب یه انگشت شصت به همگی نشون دادمو فوری دوییدم رفتم :D
هنوز به در مدرسه نرسیده بودم...فقط چند متر مونده بود...می تونستم بچه هارو بینم که چقدر خوشحال ( ک* ** ) بودند...فقط چند قدم دیگه...واقعا حسش نبود...قبل از این که با کسی رو در رو بشم فوری پریدم اون ور خیابون, یه تاکسی گرفتمو برگشتم خونه !!!!
یه آهنگ لایت گذاشتمو سر جام دراز کشیدم...هر کاری کردم دیگه خوابم نبرد...
یه موقع به خودم اومدم که دیگه ظهر شده بود...یه نیگا تو آینه به خودم کردم..خنده ام گرفته بود به این اولین روز مدرسه ( البته اول مهر که 4شنبه بود اما من که اون هفته رو نرفتم اصلا..امروزم که هیچی )...
صدای آهنگو زیاد کردم, از تو یخچال یه آبمیوه خنک برداشتمو و خودمو پرت کردم رو کاناپه...
چقدر زندگی شیرینه...
-------------------------------
پی نوشت 1 : شرمنده اسی جون امروز صحنه دار نبود...
پی نوشت 2 : شماها اولین روز مدرسه رو چی جوری گذروندین ؟؟ خوش گذشت ؟؟ :D
موضوع اصلا شوپن نیست بلکه به نظر من یکی از شاهکاراش که خیلی هم غمگینه
پریلود ۴ شوپن که من هر وقت که ناراحتم اگر بهش گوش بدم شر شر اشکم می ریزه
تا حالا تو خیلی از فیلم ها نواخته شده
واقعا یه چیز کلاسیک توپه! توصیه توسط اسکیرمجر دانلوود کن.
خوب حالا شاید تقریبا حس منو داشته باشی! ولی سعی نکن شعر بگی!
تازگی ها شنیدم که یه ازی بتمن اومده به نام تیمارستان ارخام وقتی اسمشو شنیدم ثابت موندم
چون تیمارستان ارخام یکی از گرافیک نول های شاخ بتمنه که توش از فلسفه ی کنسیوس و تائو و...
اورده شده و جای تعجبه که یه کمپانی بازی همچین گرافیک نولی رو بازی کنه ولی خب مثل اینکه خیلی پر فروش شده و می گن خیلی شاخه تاز جوکر هم می تونی کنترل کنی.
خب همین فعلا
ولی متستفانه ما که به اندازه ی حضرت دامبی نداریم! از ۳۱ جاتون خالی رفتیم مدرسه!
حالا از هرچی بگذریم از دامبی نمیشه گذشت! ( بذار بذار راه انداختی؟ بذار تا بگذارم!)
حالا بیخیال دامبی بیکاری تا شنبه بشین یه چیزه توپ بنویس ببینیم آخر چیکارشون کردی بیچاره ها رو!
فعلا!


