تبليغاتX
وزارت سحر و جادو
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
من و مجنون و شرکا رو درک کنید!
پسر وای به حالت مسخرم نمایی!(مخصو صا دامبی عزیز که می خوام سر به تن مبارکش نباشه) من یه ۶ سالیست که می خوام این و یه جا داد بزنم جایی رو غیر از قبرستون عزیزم (وب و می گم !) پیدا نکردم  چقدر این وب خوبه اصلا آبروی آدم نمی ره (فقط و فقط دامبی منو می شناسه!)

آقا خانوم برادر خواهر! عاشق شدم!چه کنم! (برو بمیر به ما چه!)

اومدیم ادای مجنون رو دراریم خوب ری....م! وللش!

هو یارو نترس از رخ و موی یار و از این حافظ بازیا نمی خوام درارم فقط می خوام از قشرهای مختلف انتقاد کنم!

بزرگترها: نگاه سنگین و لحن مسخرشون که با ما (عاشق ها و شرکا!) حرف می زنن رو اعصابه انگار عشق ما حوسه (برو بابا من مثل رپ فارسی یم ۶ سالم!) نه داداش حوس نیست علاقست!

هم سن ها:بعضی ها درک می  کنن بعضی ها هم مسخره مثلا اگر فرد مورد نظر تو فامیل باشه یکی بو بره آبرو صفر کلویین بعضی ها هم دلداری می دن و میگن تو بهش می رسی!(آه آه چقدر عشقولانه!)

یار و شرکا(لیلی شیرین و...): این ها در تاریخ دهن همه رو صاف کردن یکم پا یعنی چیزه آدم باش دیگه یکم با هامون خوب باشین دیگه!

من می رم بمیرم با دیازپام ۱۰ کاری نداری!

اسکیرمجر:یکی ایدی منو هک کرده!(آره جون خودت!)اینا اصلا حرف های من نیست من اصلا عاشق نیستم!(برای مغز کوچیک دامبی یکم سرگرم باشه نتونه مسخرمون کنه!)

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 10:33 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
ببین اینجا وعضش از پارک دایناسور ها هم بدتره ها! (پس دامبی نباش!)
من نمی دونم چه بیماری اومده هروقت دامبی آپ می کنه نظرها سرازیر میشه! ووللش چه خبرا فیلم هم که انداختن عقب چسبیدیم به سقف فقط اومدم بگم ما هم هستیم یه نظر کوچولو موچولو به من هم بدین اگر نمی دید ایشالا دامبی بره ته دره!

 

راستی از masoum_potter ممنونم تنها طرفدار این قبرستونه!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 10:17 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
بالاخره...
بازم سلام...نمی دونم دقیقا بعد چند وقت اما سلام...

گاهی اوقات اینقدر دور و وره آدم شلوغ میشه که آدم حتی خودشم گم می کنه چه برسه به بقیه یا حتی وبلاگی یه وقعی واقعا بهش علاقه داشته...( این چرت و پرتارو چرا این جا گفتم خودمم نمیدونم  )

دلم برای همه ( حتی این اسی گردو قلمبهه ) تنگ شده بود...

راستی دیدیم که در پکن هم غوغا ( دقیقا مطمئن نیستم درست نوشتمش !! ) کردیم !!!! البته کسی هم از تیم های ما انتظاری نداره

----------------------

پی نوشت : از پست جدی خوشم نمیاد, پس این طوری نیگا نکن

پی پی نوشت : از این به بعد سعی می کنم زیاد بیام اینجا, پس جون عمت این طوری نیگا نکن

نوشته شده توسط آلبوس دامبلدور در 10:34 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
استخوان های خوک و دستهای جذامی(مصطفی مستور)

 این مطلب رو از یک وبلاگ برداشتم! حال کردم باهاش مصطفی مستور (نویسنده ی روی ماه خدا رو ببوس) خوب به نسل خودش ر... بود! مردیم از بس که نسل های گرانقدر دوم و اول به همون سرکوفت زدن 

با شما هستم!با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید.چی

 خیال کرده ید؟همه تون از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور

آخرش می شید دو عدد.خیلی که هنر کنید خیلی که خبر مرگتون به خودتون

برسید فاصله ی دو عددتون میشه صد.صدام رو می شنفید؟می شید یه پیرمرد

آب زیپوی بو گندو.کافیه دور تند نیگاش کنید.همین که دور تند نیگاش کردید

میفهمید چه گندی زده ید.می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده ید

حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟قراره چه غلطی بکنید که دیگرون

نکرده ند؟از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می کنید یعنی

آسونترین کاری که می کنید اینه که عاشق همدیگه می شید.لعنت به شما و

کاراتون که هیشکی ازش سر در نمی آره.عاشق می شید و بعد عروسی

می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حالتون از هم به می خوره و طلاق

میگیرید.گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می شید.لعنت به همتون.

لعنت به همتون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید...

دنبال چی می گردید؟آهای عوضی ها!آهای با شما هستم!صدام رو می شنفید؟

                                                                               "برگرفته از متن کتاب"

 

از وبلاگ افسانه ی تلخ

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 8:46 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست!
این مصراع یا بیت رو سبح دیروز که داشتم با یکی از بروبچ یه مصیر کوتاهی رو تا مدرسه می رفتیم پشت یه وانت دیدیم! گفتم حالا این و داشته باشید تا بعد!

به خدمت شما عرض (ارز؟ارض؟ارظ؟اعرض عرظ عرز؟) حالا! در هفته ای که گذشت ما به باد! رفتیم! خوش می گذره صبح تا شب دهن ما رو سرویس می کنن حالا اینا رو وللش قصه های بیدل شاعر (بیدل دهلوی نه بابا بیدل هری پاتری!) قرار توسط آمازون چاپ شه برین بحالین ! من که بی صبرانه منتظرم!

راستی فهمیدین که خاطرات منتشر نشده ی سهراب سپهری چاپ شده؟(این و باید ۱۰ ماه پیش می گفتم حسش نبود!) هنوز در سفرم اسم کتابه خیلی باحاله!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:20 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
روز اول مدرسه 31 مرداد!
سلام مدرسه که خیلی حال می ده 4 روز در هفته 2 روزش تا 7 شب!

فعلا دارم از خواب می میرم حوصله باسه ی شعر گفتن ندارم فقط 


حتما کتاب : مردی که گورش گم شده بود از حافظ خیاوی رو بخونین

همین!
نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 10:2 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب