سیگاری بر لب خسته بود دیوانه وار
صورتش معلوم نبود٬پر بود از کثافت روزگار
مثل سگ پک می زد به سیگار.
خسته ام از دست این دست ها خسته٬ خسته شدم از بس تنهایی کشیدم از بس مثل سگ صبح تا شوم پک زدم به این لعنتی خسته شدم از خستگی هام.
راه می افته و از بنبست می یاد بیرون
زندگی٬ چاله ی کثافتی که هر چی بیشتر توش دست و پا بزنی بیشتر می ری توش
۱...۲...۳
از زندگی چی فهمیدم؟ رنگ کثافت را!
۴...۵...۶
نه زندگی این قدر ها هم که میگی بد نیست! اره کثیف تر از این هاست
۷..۸..۹..
بعضی وقت ها یه چیزی مثل خوره می افته به جونت و شروع می کنه به نشخوار روحت تو هم بر و بر نگاش می کنی و جیکت در نمی یاد.
۱۰...۱۱..۱۲
یکی رفته بود خودش رو بندازه پایین٬ حرومزاده چون دختره رو با یه پسر دیگه دیده بود می خواست اون کثافت دونی رو بندازه پایین تا اون کارگر رای بیچاره ی شهرداری کثافت ها رو شب جمعی با آب فشار قوی از روی آسفالت کنار ساختمون جمع کنن تا هرکی خواست بره مسجد دو تا کوچه اون ور تر نجس نشه و بتونه بره تو اون ... استغفر الله... دارم کفر می گم؟
۱۳...۱۴..۱۵
می رسم سر پل... چیزی باسه ی از دست دادن ندارم...
۱۵
هری...
خب گفتم دیگه! اصلا گور بابای هری پاتر! دوتا مطلب پراکنده می گم بهتر از هری پاتر حاش رو ببر!
اولی: پیمان خاکسار ٬ می خواد یه کتاب دیگه از بوکفسکی ترجمه کنه به نام هالیوود! اگر تا حالا اثار بوکفسکی ر نخوندی که حتما خر... مشکل داری!
دومی هم چیزی ندارم بگم بی کار بودم گفتم یه آپ کنم شما عزیزان لذت ببرید!(من نمی فهمم چرا از فعل جمع استفاده می کنم در صورتی که ماکزیمم بازدییکندگا وب ۳ نفره!)
یه رفیق دیگه داشتیم تریپای ماتریکس... اسمش چی بود؟ نیو؟ نیوا؟ نی نوا آآآهان نیوشا! معروف به
لونا نمی دونم چی شد گذاشت رفت! فکر کنم تارک دنیا شد شاید ستاره شد و رفت!
یه رفسق دیگه داشتیم بازیگوش تریپای دختر! خوب دختر بود دیگه شیطون بود! آهان شیطون کوچولو
اونم معلوم نیست کجاست!
یه رویا پاتر هم بود اونم هکیده شد رفت شد رویا هیچکس اونم معلوم نیست کجاست؟
یه مغزی ه داشتیم به نام مغز متفکر داشتیم تازه می رفیقیدیم نفهمیدیم چی شد همش باد هوا شد
جون مادراتون یه ندا بدید مردیم از تنهایی( گفتم ندا ؟ زیاد تنهای تنها هم نیستیم یه رفیق دیگه احتمالا با مرام تر از همتون معروف به جینی رو هنوز ته دیگ رفاقت داریم!)
زیاد ور زدن رو دوست ندارم. همین .بیشتر می خوای بدونی بیا!:

اندکی از بوکفسکی( به نقل از خانوم: مریم زهدی):
چارلز بوکفسکی در سال 1920 در آندرناخ آلمان غربی به دنیا آمد .پدر این تکفرزند خانواده، سربازی آمریکایی و مادرش، زادهی آلمان.
چارلز در سهسالگی به لسآنجلس رفت. در سال 1939 وارد کالج لسآنجلسسیتی شد و دو سال بعد آنجا را با هدف نویسندگی ترک کرد. اما منتشر نشدن نوشتههایش باعث شد در سال 1946 نوشتن را کنار بگذارد؛ به نوشیدن الکل آنهم به طور افراطی روی آورد. و بعدتر، درست زمانی تصمیم گرفت دوباره بنویسد که دچار زخم معده شده و به خونریزی افتاده بود.
بوکفسکی در کنار نوشتن، مشاغل مختلف و زیادی را تجربه کرد؛ ظرفشویی، رانندگی کامیون و لودر، کار در اداره پست و پمپ بنزین، نگهبانی و بسیاری کارهای دیگر. چند صباحی هم در کارخانه تولید بیسکوییت سگ و کارخانه کیک و شیرینیپزی مشغول به کار شد. مدتی هم در بزرگراههای نیویورک پوستر نصب میکرد.(برای مطالعه بیشتر به وبلاگ خانوم زهدی مراجعه کنید)
پاشو برو ببین از بوکفسکی چی دارن هر چی دارن بخر!
سلام سلام من برگشتم با کوله باری از چماق! بالا پشته بوم! واندالیسم حوالی سطل اشغال اسپری رنگ امیزی (ترجیحا سبز!) اومدم بگم م...... بر.....د.... ر!(دامبی هی سانسور کن!)
از این بحث شیرین کتک بگذریم تابستون و عشقست! نهایی هم دادیم و به درک فرستادیمش با ۱۶.۳۲
البته بگم از نمره ی این یارو دامبی خبر ندارم ولی احتمالا ۱۹-۲۰ شده ( در حال خر زدن!)(تلمیح به کتاب در حال پوست کندن پیازها!)
از دامبی هم که بگذریم(هر چند چیزیه که نمی شه ازش گذشت!) نوبته یه تغیر و تحول تو این سگدونیه (توجه توجه ایهام دارد معنی دورش رو عشق است!) از این به بعد این وبلاگ می تروکونه همون طور که این اغتشاشگرای بی تربیت اتوبوس شرک واحد رو اتش می زنن و این سران کشورهای فاشیست و سوسمالدموکرات!(به قول بزرگمهر حسین پور) حال می کنن می خوام این وبلاگ رو بترکونم!
فعلا!
الله اکبر


