تبليغاتX
وزارت سحر و جادو
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388
شعر دامبی و موتور هزار!
در حالی که من در عجبم دامبی کجاس؟ چرا شماره ی جدیدش رو نمی ده و تحقیقات رسمی حاکی از ربودن قاب داف ها و دخی محترم توسط حضرت دامبی است و ما به ایشان قبطه می خوریم که بعله!

خب از ماجرای دامبی و دوستان پایتختی و دم دختی و روی تختی و! که بگذریم می رسیم به بحث شیرین شعر و شاعری! که کاری بسیار

مزخرف  می باشد و اساسا به این نتیجه رسیدم که شعر فقط یعنی شعر کلاسیک و بقیه برن بوق بزنن

من جمله هایکو گویان عزیز و کلا هرچی نیمایی عزیزه از فروغشون بگیر و بیا و البته من کی هستم من که نمی فهمم!

البته منهای سهراب

من همچنان به گفتن اشعار رئالیستی کثیفم یا در واقع فش هایم در دفترم ادامه می دهم

و کلا کشف کردم جامعه ی ادبی- هنری کشور برن بوق بزنن فقط دم بیمارستان نه که خطرناکه

و کلا همشون منهای یه چند نفری یه مشت روشنفکرنمای چیزن که باید بوق بزنن!

و کلا به قول این یارو که اسمش یادم نمی یاد کافه فاحشه خونست و بعله

و کلا زندگی همینه که هست اینقدر نباید سخت گرفت بهش و به قول رفیقم که معلوم  نیست چه دینی و چه مکتبی داره باید از  هر انی که هست لذت برد!

کلا بوکفسکی همه بره بمیره مرتیکه فاسد!(عشق من!) و همین رولینگ خودمون یه تار موش می ارزه به این شعر و ور نویسا!

و کلا فیلم ادوارد سیزر هند را نیز ببینید احساساتان را قلقلک می دهد بی نهایت

و راستی یادم رفت بگم که .... کلا نقد دارم!

و در اخر شعری را تقدیم هر چی شاعره می کنم! ( به جز اونایی که در ذهنم دارم یکیشون همش نظر خصوصی می ذاره یکشون هم کولی و ماهان و ....)

می نشینی از صبح تا شب.... می رینی به هرچه کلمست

از زندگی ناراحتی و اینا عاشق سینه چاک دختره همسایه یا پسر همسایه ای و ارزو خوابیدن داری!

خواهشا پس اکسیژن  رو حروم نکن خودت و بنداز پایین و اینقدر نرین یه کلمات!

 نگو تو نمی فهمی و ساده ای به قول اصغر بیا بخو.....!

ویرایش می کنم : نگو نمی فهمی تو شعر چیه! تو جز مردم معمولی و اینا

اخه خراب! اگه مردم نباشن شعر تو رو ععمه ی من می خونه؟

راستی این شعر نبود این یکی واقعا متن بود!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:10 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
تمام موجوداتی که من می شناسمشان
من خری را می شناسم که توانایی خریدن پالونی را ندارد

و عادت دارد لخت به کافه شوکا برود و شعر بگوید

و گاوی را که مثل گاو هر روز یونجه میخورد و مقدمه ای بر فواید گیاهخواری هدایت دارد

و در آن دوردست اردکی٬که ماربلو می کشد و تخمش نیست که آن سیگار سرطان زاست

و سگی٬ که به هر درختی که می رسد روی آن با لذتی فراتر از بوسه ی بین دو عاشق می شاشد

و کفتر تل بازی* که توی تویله لانه دارد

وگربه ای که خود را به پای راست من می مالد همچون فاحشه ای که برای مردان متاهل عشوه می آید

واسبانی که دور هم کافکا می خوانند  شیحه می کشند از مسخ

و مرغانی که زنبیل به دست٬سر قیمت تخم مرغ با سوپری محل چونه می زنند

و جوجه هایشان را مفت می فروشند و من تو کوفت می کنیم

من... خروس دپرسی را می شناختم  که با دیازپام ۱۰ خودکشی کرد

چونبی محل بود...

و گوسفندی عاشق.... که گوشه ی تویله گیتار می زند

و بزی که بز است و کار خاصی نمی کند!

اهان یاد امد گاهی پشت تویله <سیگاری> می کشد

و خوکی که مریض شد و مرد.... حیونی منتقد سینما بود و یه چند نفری رو از نون خوردن انداخته بود

و کلاغی.... نه خودم را خوب نمی شناسم!

کلا اینا که من می گم شعر نیست!

تل تریاک می باشد راستی

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 1:44 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
چیزی به گندی مزه ی زندگی چیزی به مزخرفی شعر شاعر!
این قدر این چند روز رفیق شاعر پیدا کردم تحت تاثیر قرار گرفتم! خواهشا نقد ننویس من نه یونانم نه هر خری دیگر!

اونا که می گن زندگی بده .... گه خوردن دست جمعی!

زندگی چیز خوبیه... بیسکویت هست همراه بستنی چوبی!

باید لیسید مثل مگسی که یک مشت گه را می لیسد!

مثل خوکی که تازه بلوغ شده و دنبال جفت می گردد باید فریاد زد:

زندگی دنت ۵۰۰ تومانی خرابی است٬ که خراب است اما مزه ی شکلات می دهد

مثل پسران جنوب شهری که ترتیب دختران بالا شهری را می دهند! (ببخشید)

مثل روشنفکرانی که  ته یه کافه ی شلوغ گه می زنن به هر چی فلسفه

مثل دلستر هلویی که ماه رمضون پشت دیوار می خوری

مثل سیگار زستی که پشت همون دیوار می کشی

مثل دختر دبیرستانی که سقط جنین می کند

لذت می بایست برد از این گهدونی

همینه که هست لابد!

کلا گاز باید زد باپوست!

نظرات خود را با تمام وجود ابراز کنید!

من نه هایکو گو ام نه شاعر عشقم کشید اینو بگم! کلی هم با هاش حال کردم و خندیدم

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 3:26 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
من و فروغ و پری دپرسش در منکرات!
نمی دونم چی شد من و دامبی با هم اپ کردم حتما حتما حتما نوشته ی دامبی رو بخونید و اونجا هم نظر بدید شرمنده اقا دامبی

چند وقت پیش ها روی در اتاقم یه تیکه از شعر فروغ رو نوشته بودم:

 

من پری کوچک غمگینی را می شناسم....

همین یه تیکه بعد از چند وقت (یعنی امروز)

یه چیزی اومد تو ذهنم شروع کردم همونجا نوشتن:

من پری کوچک غمگینی را می شناسم......

پری؟ پری دیگه کیه مرتیکه!

هان؟ نه نه این یه شعر از فروغ!

فروغ؟!! تو خجالت نمی کشی!

اول می گی پری حال هم که می گی فروغ!

نه نه این فروغ شاعره

 این پری هم اون پری  نیست! یه پری که وسط اقیانوسزندگی می کنه و یه نی لبک داره که با هاش ساز می زنه و شب ها از یک بوسه.....

بوسه؟! ای بابا من فکر کردم کارت تو سطح یه شماره دادن سادست حالا که صحنه دارش کردی!

پاشو...پاشو بریم منکرات ببینم چی میگی!

بابا این شعره چرا گیر می دی!

نه اصلا تو مشکل سیاسی داری! تو می خوای بگی جوونا غمگینن!

پاشو!

این عکس ها هم مدارکش! در اتاقمه مسخره نکن! شرمنده از کیفیت بد! و خط زیبایم!

در اتاقم 1

در اتاق 2

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:54 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
راه منفی...
قبل از شروع حرف امروزم از اسی عزیز تشکر می کنم که این اهنگارو گذاشت امام حیف که داشتم...راستی ممنون از کسایی که با این اسم های جور وا جور میان و کامنت می زارن..بیشتر حرفتون این بود که این نوشته ها چه ربطی با هری پاتر داره ؟؟ منم یه جواب بیشتر ندارم : به تو چه !!!! شوخی کردم..هری پاتر هم مثل خیلی اسطوره های دیگه ی فانتزی یه دورانی داشت و گذشت اما این اصلا دلیل نمیشه حرفای ما تموم بشه..تازه همونطور که می تونید از ستون دست چپ وبلاگ مشاهده بکنید در قسمت درباره وبلاگ خیلی واضح نوشته شده که هری پاتر یه بهونس...بی خیالش...این یه مدت رفتم تو خط نوشتن خاطرات روزانه اما دیگه زیادش نمی کنم..فکر کنم اگه یه کم نوشته های کوتاه تری بدم همه راحت تر باشن...سعی می کنم تا چند تا پست بعدی سبک و سایز نوشته هامو عوض کنم...

استارت...

این روزای آخر تابستون هم تخ*ی تر از سال های پیش داره هدر میره...

اصلا آدم نمیفهمه چه جوری این عقربه ها اینقدر تند تند میگذرن...البته این عمرمونه که داره این طوری میگذره..جوونیمونه که این قدر سریع جلو میره..تابستون و اینا بهونس...بکیو قبلا میشناختم, خیلی حرف قشنگی میزد..می گفت : مثل برق زندگی کن, مثل باد میگذره !!!

بیخیالش...

عصری که داشتم از باشگاه برمیگشتم دو تا از هم کلاسی های قدیمیمو دیدم...برام جالب بود هنوز همون طوری اسکل مونده بودن...زیاد باهاشون حال نکردم...واسه همین رومو کردم اون ورو رفتم یه جای خلوت, رو یه نیمکت نیشستم...

دست کردم تو جیبم, یه پاکت از تو جیبم در آوردم اما همون لحظه یه صدای جیغ ( که ظاهرا خنده یا شایدم شیهه بود ) منو از جام پروند..نا خودآگاه پاکتو پشتم قائم کردم...دیدم 2 تا دختر روی نیمکت بقلی نیشستن و زل زدن به من و پچ پچ می کنن...از قیافه هاشون معلوم بود ( ... )...

...

آدم تو پارک هم نمی تونه یه کار رو راحت انجام بده....آدم نمیدونه با این قیافه های ایکبیری این همه اعتماد به نفس رو از کجا میارن ؟؟ حالا خوبه خودش می خواس پیش بده...

زیاد مهم نیست...یعنی اصلا مهم نیست...بیان بخ*رن همشون...

اومدم خونه...

داشتم فیلم knowing رو الانی میدیدم...به نظرم جالب بود..بهتون پیشنهاد می کنم اگه بیکار بودین شما هم ببینین...خداروشکر این قدر وضع مملکتمون خوبه که حتی کنار جوب هم می تونی انواع سی دی ها و دی وی دی ها رو بخری..از فیلم های روی پرده ی سینماهای آمریکا و انگلیس گرفته تا فیلم های خصوصی مردم...این خودش جای تشکر از دولت فهیم داره که این قدر سطح آگاهی مردم رو با همچین بساطایی بالا می بره...

بیخیال این حرفا..واسه امروز منم براتون یه اهنگ آماده کردم از Amirak با همراهی Sogand...البته این کار دزدیه و نباید الان بیرون میومد...ولی به هر حال که اومد..راستی ممنون از سوگند عزیز که این آهنگ عزیز رو در اختیار من گذاشت...( البته نمی ذاشت هم خودم دانلود می کردم !! ) مثل آهنگ هایی که اسی میزاره نیست اما مطمئنم اگه جنبه داشته باشین بدتون نمیاد... از آدمای بی جنبه و کم ظرفیت و خز هم خواهش می کنم بی خیال شن و برن از چند خط پایین تر مطلب رو دنبال کنن و بیخیال این آهنگ شن...

دانلود با فرمت MP3 - حجم 3.4 Mb

واسه فعلا خاطرات روزانه و اینا بسه...فکر نکنم زیاد وقت داشته باشم که چیزایی که دوست دارم رو جوری که می خوام براتون بنویسم..حتی اگه داشته باشم هم حس این جور کارارو مثل قبل ندارم...همین در حد اتفاقات روزانه فکر کنم جذاب باشه...اما با این همه بازم اگه وقت خالی پیدا شد میام پیشتون...

یه چند روزی نیستم اما بر میگردم..با اتفاقات جدید و نوشته های جدید...

تا چند روز دیگه, فعلا...

نوشته شده توسط آلبوس دامبلدور در 10:45 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
کرت کوببین دوست صمیمی بودا
در حالی که شادمانه بازگشت دامبی رو باید جشن بگیریم من حوس کرم یه آهنگ از نیروانا گروه مورد علاقم براتون بزارم شاید حال کردین!

با انگیلیسی درب و داغونم هم سعی در             

ترجمش دارم.

الان فعلا خود لیرکس اصلی رو از اینجا

بگیرید تا بریم سر یه سری بیو گرافی از نیروانا

نیروانا گروه راکی که در اواسط دهه ی ۸۰ تشکیل شد

و در سال ۱۹۹۴ با رودرویی شات گانی با صورت

کرت کوبین خواننده ی گروه (عشق من!) منحل

شد.( آره خودکشی کرد!)

خب این آهنگ رو می تونید از اینجا! بگیرید

خب چند تا آهنگ معرف و خوب دیگه ازشون

می زارم تا با صدای کرت عزیز و موسیقی

پانک راک اصیل حال کنید!

چیزی در مسیر (برای افسردگی شدید توصیه

می شود):اینجا

بویی مثل روح نوجوان می دهد(جهت احساس انارشیست بودن و سرویس کردن دهن بزرگتره توصیه می گردد):یکم برین پایین جهت دانلوود یکی را انتخاب کرده و حالشو ببرید!

خب موزیک من بودن کافی است یه کشف کردم اساسی!

صاحب این وبلاگ همسن منه! و فکر کنم از من بدتر کتاب خونه هرچی باشه دختره و دختر ها خر خونن(ها ها ها!)! برید شاید کشفش نمودید!

عقاید یک دلقک

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 2:55 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم شهریور 1388
زندگی...


دیگه تقریبا بی خیال وزارت خونه شده بودم...نمی دونم میدونین منظورم چیه یا نه...اما دوست داشتم همه چیز عوض شه !!  ( و البته شد !! )

داشتم با صدای بلند آخر ردبولمو هرت می کشیدم...یه آهنگ توپ...تو فاز خودم بودم, که یه دفه زنگ موبایلم کل خونه رو لرزوند ( همیشه در انتخاب رینگتون زیاد وقت میزارم !! ) ای بابا..عجب آدم کنه ایه...ریجکتش می کنم چون اصلا حال و حوصله شو ندارم !!! بره بمیره !!! موبایل رو پرت می کنم رو تخت...

میام پای کامپیوترم..می زنم آهنگ بعدی...

دارم میلمو چک می کنم که باز کل خونه میلرزه !!!! ای بابا مثل این که ول کن ما نیست...باز ریجکتش می کنم بلکه بفهمه مزاحمه...

اصلا نمیفهمم چرا این همه میل سیاسی واسه آدم میاد...خدا همشونو شفا بده...نفسشون معلوم نیس از کجاشون بلند میشه که این طوری مردمو روزنامه ها و شخصیت های مختلفو میندازن به جونه هم...آخرشم آب از آب تکون نمی خوره...یه کلمه راست هم که بلد نیستن بزنن...اصلا به من چه...هر غلطی دوست دارین بکنین !!!

یه حس مزخرف عجیبیه..بر میگردم طرف میزم..کتابای روشو یه نیگاهی میندازم...درسای جور وا جور..نویسنده های مختلف...بیان ب**رن بابا...کاسبی راه انداختین با این کنکورتون...

دارم می رم سر یخچال که باز خونه داره میلرزه...با عصبانیت میدوم سمت موبایل قبل از اینکه حرفی بزنه هرچی دلم خواست بهش میگم...عمرا دیگه بزنگه ( بهتر !! البته اون این قد کنه هست که باز میزنگه !! )...بعدشم گوشیمو خاموش می کنمو پرتش می کنم اون ور...شپلق !!! ( بهتر...حالا دیگه مجبورم یه مدل بهترشو بخرم )

میرم یه دوش میگیرم...یه دستی به موهام می کشم...میرم سمت کمد...یه تیپ آس میزنم...آهنگه دیگه داره میره رو اصاب..قطعش می کنمو فوری از در خونه میزنم بیرون...

یه دختره داره از سر کوچه رد میشه..تا منو میبینه یه لبخند معنی دار میزنه اما بهش می گم بیلا* !!! رومو می کنمو اون ورو میرم...

...

هوا دیگه تاریکه...دارم بر میگردم خونه...از کاری که کردم اصلا پشیمون نیستم...تازه خیلیم خوشالم...دارم به این فکر میکنم که باید اون یکیم همین طوری...که یه دفعه صدای فندق ( سگ فسقلی همسایه ) حواسمو پرت کرد...

تا منو میبینه انگار جن دیده !!!! میپره پیش صاحبش ( به تو ربطی نداره کیه !!! )...برام دست تکون میده...منم براش دست تکون میدم و تو دلم می گم : حیف که...اگر نه...

درو باز می کنمو میام تو...کلید رو کورمال کورمال پیدا می کنمو میزنم...همه جا روشن میشه...میرم سمت کامپیوترم...

دارم دنبال یه اهنگ تو نت می گردم که یه دفعه به طور شانسی صفحه وزارت خونه واسم باز شد...

ااااااااا...یادش بخیر...زیاد تغییر نکرده..همونطوری مونده....اسکریمجر...چه دوران باحالی بود...اما بهتر که عوض شد...حیف شد که زود گذشت..وارد بخش مدیریت میشم ( پسووردمو با 1000 بار امتحان کردن پیدا می کنم )

پست مطلب جدید...

پیش خودم میگم : چه دورانی با این وبلاگ داشتیما...اما یه حسی بهم میگه اسکل الان که وضعت بهتره...یه نیشخند میزنمو فکر حرکتی که قراره فردا با اون یکی بزنم کلا این فکرارو از سرم می کنه بیرون...

به این میگن زندگی !!! هر کی هر چی دوست داره بگه اما من دارم از زندگیم لذت می برم...

پایان

..........................................................................................................................................

ویرایش اسکیرمجر

با معذرت از دوست خودم چون می خواستم مطلبش اپ بالا باشه اینجوری شد. این مطلب اقا دامبی هستش و فکر کنم یکی از خدا ترین چیز هایی بود که تو این چند وقت خوندم موضوع واقعی بیان قوی... سانسور های به موقع!

کاشکی دامبی همیشه بنویسه....

نوشته شده توسط آلبوس دامبلدور در 6:53 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
شرح برنامه ی چند ساله لرد ولدمورت:

صحنه فید این می شه رو صورت یه ادم یوبس و چاق و زشت و کم کم دوربین می یاد عقب٬ چهره ی زنیکه آمریج نماییان می شه و زنیکه شروع می کن ضر ضر

سلام و دو صد سلام خدمت بینندگان عزیز٬ شما در حال.... یه نور بنفشی می یاد و یه هو ولدمورت ظاهر می شه و می گه:

Have no fear  voldi is here!

و  به پشت صحنه اشاره می کنه و از پشت صحنه یه بچه ی ۵ ساله رو می دن دستش و شروع می کن به ناز کردن بچه و قربون صدقه رفتنش:

انشاا... اگر بنده وزیر شم ٬ هی بهت سیب زمینی! نه نه شوکولات می دم خودم می برمت کوچه ی دیاگون برات بستنی می خرم!

بعد بچه رو پرت می کنه به پشت سرش و صدای جیغ گربه و شکستن لامب و اینا می یاد!

ولدی رو می کنه به دوربین و می گه: اگر من وزیر شم ٬ مشه مثل اون دورانای که رو اوج بودم٬ غم نبود

شادی همه جا حکم فرما بود!

یهو امریج می گه: ولی جناب لرد خالی نبند ....

یه نور سبز کور کوننده ای صحنه رو می گره و امریج... ان ل لله می شه!

ادامش بعدن حوصله ندارم!

 

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 8:37 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
صدمین دوره ی انتخابات قوه ی جادویه!
 

ساحرگان٬ جادوگران٬ فشفشه ها! همکنون نیازمند رایتان هستیم

مناظره کاندیدا ها در قدح اندیشه ی دامبی (لا مب تلویزیون ندارن که)

عوامل اغتشاش در محکمه(هه ما گوی پیش گویی داریم! تیرلانی ور دار اون گوی رو بیار!)

بازداشگاه آزکابان٬ نسخه ی اصلی بهشت!

رقابت تنگا تنگ بین دو کاندیدای اصلی: ولدی و دامبی

 

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 6:52 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
اسکیرمجر نسخه ی الترا!
اقا بی خیال ادم قدیم و ادم جدید چیه؟! هر چند که فکر می کنم یکم فقط یکم تغیر کردم البته اونم در فراغ دامبی اون مرتیکه فلان فلان شده! معلوم نیست کجاست!

خب بگذریم از این به بعد دبگه ژورنالای دوران جوانی ولدمورت رو براتون نمیزارم تا قاطی نکنین

خدمت خواهر گرام مینا: ما هیچ وقت طرافدار هری نبودیم! مرتیکه عوضیه! چشم ناپاکه!

خدمت دوستان ....و @ شما که من و می شناسین من و شما رو می شناسم اسم بنویسید با هم اختلاط کنیم

خدمت برادر گرام زک: اقا هر روز دارم می آپم ها!؟؟

ایمیلی هم دریافت نشد (  scrimgeour_magic@yahoo.ie

اینه ایمیل بنده

بای بای!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 2:44 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
بی خیال!
به هم می گن گه شدی! آون آدم قدیمی نیستی٬ می گم تو دلم به شخمم! ولم کنید! بی خیال!

می گن چرا فیلم های این جوری نگاه می کنی کتاب های اونجوری می خونی؟ می گم تو دلم ولم کنید بابا بی خیال

می گن بو سیگار می دی ٬ چیزیت شده چه گهی می خوری صب تا شوم؟می گم تو دلم ولم کنید بی خیال

اما وقتی یاد چشماش می افتم٬ اون چشمای سبز لعنتی٬ یا یاد اون دستای نرمش ٬ یه چیز لعنتی به هم می گه بی خیال هیچ وقت بهش نمی رسی هر چی از دهنم در می یاد بهش می گم

بی خیال لامصب همیه که هست

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 8:11 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
همینجوری
همینجوری یه دی وی دی از بساط یه دست فروش جدا می کنم٬ می رم خونه نگاش می کنم

همینجوری تو وب باسه ی خودم می چرخم می رو ویکی پدیا لینک (( صفحه ی تصا دفی))  رو صد بار می زنم

همینجوری می رم شهر کتاب چند تا کتاب بر می دارم حواسم هست که حداقل تکراری نباشه

همینجوری می رم سراغ یخچال یه چیزی از ش بر می دارم برای خوردن

همینجوری می رم دکه ی روزنامه فروشی می گم یه پاکت سیگار بده٬ الکی دودش می کنم چندتاش رو

چند تایی هم از شما چه پنهون با لذت می کشم ولی بقیش رو از وسط نصف می کنم می ذارم یه گوشه

همینجوری کانال نلویزیون رو بالا پایین می کنم یه زنه بعدش یه مرد بعد چندتا شیرن بعد فوتبالیستاست

احتمالا همینجوری زندگی می کنم لابد

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 0:3 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه سیزدهم شهریور 1388
من دوباره اومدم!
سلام سلام سلام!

دوباره مدرسه تعطیل شد ! (برای ۱۳ روز!) اومدم یه سلامی عرض کنم و برم!

همین!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 1:47 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب