تبليغاتX
وزارت سحر و جادو
یکشنبه ششم دی 1388
به HEVEN.com خوش امدید!
نمی دونم سر کدوم کلاس کوفتی ای تو مدرسه بودم داشتم  رو میزم حرکات واندلیسمی انجام می دادم و اسم کرت کوببین و نیروانا رو ثبت می کردم که زد به مخم این دوستان که می میرن می رن بهشت برا خودشون ایمل درست می کنن اونم تو سایت HEVEN.com !

(چقدر من خرم!) سریع تو دفترم چند تا از نفرات رو که خیلی دوستشون دارم و خواهم داشت و به اون دنیا رفتن رو نوشتم

۱)کرت کوبین : خواننده ی گروه پانک راک امریکایی نیروانا     

عشق من تو موسیقی که سال ۱۹۹۴ در اوج شهرت 

 خودکشی کرد ... با شاتگانی تو صورت خودش شلیک کرد

به ایمیل :kurt_thelittelbuda@heven.com

دلیل نام گذاری میل: چون کرت اشق بودا بودو یه جورایی بودیسم بود اسم

گروهش نیروانا هم وام دار این مذهب است

 

 

۲) ارنستو چگوارا: انقلابی آرژانتینی الاصل 

کوبایی کس که حتی از جانش برای آزادی

مردم داد.

صاحب ایمیل :che1991@heven.com

علت نامگذاری : چه با شوروی را بطه ی

خوبی نداشت و شوروی خیلی هم با

چه خوب نبود..... شوروی سال ۱۹۹۱

فرو پاشید.

 

 

 

۳) چالرز بوکفسکی : نویسنده ی لهستانی    

الاصل امریکایی جهان به بد هنی او کم دیده

است! متخصص سبک رئالیسم کثیف

عاشق مشروب  دختر!

صاحب ایمیل : charles_walker@heven.com

علت نامگذاری : جانی واکر مارک عرقیجات است!

 

 

 

 

 

 

۴)سهراب سپهری : بهترین شاعر نو گرای  

ایرانی نقاش و هنرمند

صاحب ایمیل:sohrab_painter@heven.com

علت نامگذاری : سهراب کلمات را نقاشی

می کرد و تابلو هایش رو می سرود

 

 

 

 

 

 

 

 

۵)بهلول: از یاران امام صادق                                                                ؟   دانشمندی                                                                                                                                               

که خودش را به دیوانگی زد تا زیر نقاب

دیوانگی به جنگ ظلم رود

صاحب ایمیل:MADB@heven.com

علت نامگذاری : خوب خودشو زده

بود به دیوونگی!

 

جمیز دین: بازیگر امریکایی فیلم     

شرق بهشت عاشق سرعت بود

جز اون دسته از بازیگرانی که با

سرعت خودشون فرستادن بالا

صاحب ایمیل: speedyEast@heven.com

علت نامگذاری: توضیح دادم!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 0:31 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم دی 1388
به هر طرف می نگرم نیزه و شمشیر است ای وای حسین من تک و تنهاست
در عجبم از مردمی که خود زیر بار ظلم و ستم زندگی می کنند و انگاه برای حسینی که ازاده زیست و ازاده شهید شد گریه و عزداری می کنند

                                                                                                       دکتر علی شریعتی

خب اول فرا رسیدن محرم رو خدمت برو بچ گل تسلیت می گم بعدش دیگه هیچی دیگه همین!

پ.ن۱: این  عنوان مطلب رو خیلی دوست دارم نمی دونم چرا ولی خیلی با هاش حال می کنم

پ.ن۲: با همین دستام دامبی و کفن کنم اگر از گفتن متن بالا منظوری چیزی داشته باشم!

پ.ن ۳ :باب شده هی پ.ن بدن!

پ.ن ۴: دیگه پ. ن ندارم!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 1:16 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه بیستم آذر 1388
تابع اویلر ...و لم اقلیدس به پیمانه ی جناب اقای اکبری نیا!
خب اگر نا مفهوم می زنه به من ربطی نداره قضیش اینه که ایشون معلم گسسته ی من هستن!

دبیرستانی که من می رم یه جای مثلا مذهبی و مزخرفه و تو توقع داری همه با یه من ریش و کت و شلوار برادری بیان توش

خب کف می کنی تو این مدرسه یه نفر با صورت ۶ تیغ و خط ریش پایین و تی شرت صورتی بوسینی ببینی که دستبر قضا اومده سر کلاست و گسسته درس می ده

می گن نفر سه شریف بوده مخش عالیه یه جزوه سوال داره سر کلاس که ازش سوال می پرسی مثلا می گی اگر ۸ به پیمانه ی.... سریع می گه شما منظورت سوال ۵۵ جزوست و شروع می کنه حل کردن

نمی خنده برج زهر ماره بچه ها مثل شکارچی اهو منتظرن منتظره خندشن

شاید تیکه بندازه ولی نمی خنده نمونه ی تیکشم سر درس نخوندن مثلا اگر منفی بزنی بهت می گه ما سر جلسه نیمکت می ذاشتیم صفر می زد... حدا اقل

بدون دفتر دستکی می یاد تو کلاس. عینکی سنش حدود ۳۰ ۳۵ هستش ولی مو هاش رگه های سفید داره ( یه تیکه ی جلوش سفید شده)

همین! خیلی خفنه!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 8:40 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388
کتاب....س..ک..س.... ؟ یا زندگی دوگانه ی آقای دامبی و دوستان مونث!
خب ... به قولی هر کس مختاره هر گهی! دوست داشت بخوره! خوب من گه خوریم اینه که بشینم تو خونه کتا ب بخونم و بیخیال همه چیز من جمله دانشگاه و اینا شم.

یکی هم مثل آق دامبی شب قبل با طرف اشنا می شه ظهر نهار می خورن بعد از قهوه و شب هم احتمالا خانوم محترم فقط میل می کنند!( من شرمندم!) به قول خشی شاعر گرام:(( خوب بود اسمش چی بود؟ بور بود..... و بعله)

ولی دامبی تا یه جایی راست می گه راست می گه که نباید از واقعیت فرار کنیم و بریم گوشه ی اتاقمون شعر فلسفی بگیم هر چند که گوشه ی اتاقمون هم نباید با یه نفر هر ۲ روزیه بار خوابید!

در هر ما اینیم ما همینم اق دامبی هم همینه که هست!(جای سنتی خز نیست؟ )

البته من و دامبی ی ویژگی مشترکی که داریم دنیا به ت...ها مونه البته نوعش باسمون فرغ داره

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 8:26 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم آذر 1388
هولدن کالفید در تگزاس
پسر اولین چیزی ورنون به یادت می یاره هولدنه آره هولند کالفید مشهور و محبوب همون طور بدهن همون طوری کله خر و همون طوری عاشق

ولی ورنون من بیشتر دوستش دارم چون فقیر و درد داره اما هولدن یه بچه مایه ار خفنه

کتاب تابستون گند ورنون محشره از ناطور دشت سلینجر هم خیلی بهتره هرچند که من ارزشی برای جایزه ها قائل نیستم ولی خب بوکر ۲۰۰۳ هم برده

ناطور دشت شرح فرار از مدرسه است و ول گشت تو یه شهر ولی ورنون کلی مشکل داره

تابستون گند ورنو توش غم داره زندگی ورنون غم داره توش ادما می میرن تازه ورنون به جایی که تو شهر خودش ول بگرده با می شه می ره مکزیک!

و خیلی بیشتر از هولدن داره که می ره دنبال عشقش

هرچند که هولدن هم هنوز دوست داریم!

تابستون گند ورنون/نشر افق/دی.بی.سی. پیر/مریم محمدی سرشت/ متستفانه نه هزار تومن!(باش یه چارتایی ناطور دشت می شه خرید ولی دو برابر ناطور دشته و دو برابر بهتره!)

 پول اومد دم دستت مئطل نکن بخر!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:18 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم آذر 1388
پر از هیچ
خیلی پرم٬ این و هس می کنم.

می خوام بیام براتون بگم از این چند وقت ولی اینقدر پرم که نمی تونم خالی شم.

احساس می گه پر از هیچ

خوب امیدوارم حال همتون خوب باشه خصوصا کولی و جینی و دوستان و اون دامبی الاغ که شماره نمی ده ولی ما هنوز دوسش داریم.

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 0:15 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
عاشقانه های کتکوری!
سلام و ۶۰۰ صد سلام خدمت برو بکس محترم منجمله دامبی عزیز!

این مطنشو از رو لج دامبی گفتم این چند وقتی که نبودیم جبران شه!

و حالا این شعر!

در باران می دوم.

ناگهان می ایستم.

یاد صورتت می افتم.

یاد ان دستانت.

یاد ان مو های قهوه ای کمرنگت که بوی خوبی می داد.

آن روز هواشناسی اعلام کرد: مقدار بارش ۲ میلی لیتر بیشتر شد!

بعله! اقا دامبی بگیر که اومد!

هان راستی از دور به کولی و جینی و اینا سلام می رسونم ! برو بکس همه تون رو دوست داریم منتهی وقت سگ مصب نداریم!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 9:15 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه هشتم آبان 1388
حکایت ما کنکور و شرلوک هولمز
سلام سلام! یه صد سالی نبودم۱ امدم از کما در بیایین!

سلام به جینی. خوشگلتر از جینی. کولی و برو بچ گل دیگه

کنکور امونمو بریده۱ شرمنده!

شرلوک هولمز هم یه مجموع داستان جدید اومده ازش تو مخمه نه پول دارم نه وقت!

فعلا!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 1:23 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
یک روایت معتبر و یه شعر عشقولانه!
اولش بگیم خدمت بینندگان سلام... می دونم غم دوری من اتیشتون زده من هم تریپ ۱۲۵ اومدم خاموشتون کنم! جهت این کار یک روایت معتبر رو براتون می گم برین حال کنید!

جمعه مرات داشتیم! حالا می گی مرات چیه باید عرض کنم مرات یه امتحان تستی مزخرفه که باعث فعال شدن سلول های داستان نویسی من می شه! (من هیچ وقت داستان هامو نذاشتم چون می ترسیدم همین ۲ ٬۳ تا بازدیدکننده از کفمون بره!)

در هر حال بگم که همین مرات داشتیم!

و اما شعر !

افتاب روی مو های قهوه ای روشنت می تابد.

و تو ان را همچو ابشار تکان می دهی 

تا لج من را در اوری و بگویی:

تو هیچ وقت تو این ابشار شنا نخواهی کرد.

من در ان لحظه خود را به بیخالی خواهم زد

اما:.....

پشت دیوار خانه می گریم. و ان سیگار مگنای لعنتی را با ولع می کشم.

دامبی ها هر چه می خواهند بگویند....

من دوستت دارم!

چه رومنس!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:7 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم مهر 1388
این کوفتی دوست داشتنی
یه سرمای اساسی خوردم که نگو! باعث ش امروز بپیچه! که بسی لذت بردم! فردا هم که تعطیلیم! هورا! چند روز به خاطر این کوفتی نمی رم مدرسه!

حالا بیخیال! دیدین این اوباما نوبل صلح برد؟ چرا رئیس جمهور ما نبرد؟هان؟هان؟

اینم بیخال! مریضم! رو به موت! اگر مردم منو تو وبلاگم خاک کنید!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 5:26 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
قلب های اسکیرمجری
۶ ساله ام که برای اولین بار می بینمش. تو اون سن این چیزها را نمی فهمم فقط فکر می کنم ازش خوشم می یاد.

۱۰سالگی موهایش را می کشم با هاش دعوا می کنم. اما اگر کسی چیزی بهش بگوید دندان های من ملاقت کننده ی خره خره اش است.

۱۳ سالگی زیبا تر از قبل شد. می خوام ببوسمش بقلش کنم لمسش کنم. اما

۱۴ سالگی یه چیز لعنتی تو قلبم هی می ره اون ور این ور وقتی می بینمش دیوانه وار تکون می خوره

هیچ فقط ارومم نمی زاره بهش می گم دوست دارم. اهمیت نمی ده.

۱۵ سالگی ما با هم واقعا صمیمی ایم نمی دونم چر اینقدر خره تمام رازهاشو من می دونم از دعواش با دوست پسرش بهم می گه می گه که چی کار کنم؟ رو شونه ی من هق هق می کنه دلداریش می دم یهو می گه این صدای چی بود؟ می گم نمی دونم! اما می دونم که قلب لعنتی مه

۱۶ سالگی بهش می گم چرا اینجوری می کنی؟ مگه من چمه؟ زشتم؟ احمقم؟ به درک دوست دارم لعنتی و من اسکیرمجر جلوی یه دختر گریه می کنم و می رم بیرون

۱۷ سالگی من تو تابستون مدرسه دارم نمی تونم با جمع دخترخاله پسرخاله ها تا صبح بیدار باشمولی ساعت ۳ یواشکی می رم تو اون اتاقی که توش دسته جمعی تا صبح بیداریم دارن یه فیلم ترسناک می بینن جا تنگه مجبورم برم پیشش می شینم کنارش دستم دستها شو لمس می کنه اصلا نمی فهمم فیلم لعنتی چی بود. می ترسه از فیلم و تاریکی دختره دیگه دستش رو میگرم و می گم نترس چیزی نیست. اتاق چپ چپ منو نگاه می کنه اهمیت نمی دم . خودش رو جمع و جور می کنه.

تولدش رو من باسش می گیرم از کسری رفیق صمیمی پول قرض می کنم تا بهتر بشه تولدش

هنوز هم یه کم به کسری بده کارم  بعد با خوشحالی از کادویی که قراره دوست پسر محترمش براش بخره و خیلی گرونه می گه کادوهای لعنتی ارزونم با خودم به این زندگی تف می کنن

سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه سیگار گریه

تمومش می کنم گریه را.

فلان خوار زندگی

به قول کسری دوسش داری همین کافی نیست؟

الان هنوز هم تنهام

 تنهای تنها

 

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 6:24 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم مهر 1388
پولانسکی و دامبی حافظ دخترک فال فروش در برنامه ی آقای لری!
احتمالا خبر دستگیری و حبس کاگردان محله چینی ها پیانسیت و چندتا فیلم محشر دیگه رو شندید ما

کاری با کاری که حدود۳۰ سال پیش کرده نداریم حالا که به ۵۰ سال حبس محکوم شد.

 

و اما پست اقا دامبی نمی دونم نمادین بود یا واقعیت؟! شاید دامبی این حرف ها رو زد که بگه هو یارو

این قدر ضر ضر نکن! زندگیت کجاش بده؟ از همین سگدونی لذت ببر!

دقت کردم راست می گه!

همین!

از حضرت حافظ هم کمال تشکر و داریم هم چنین از آقای لری! ( لری گینگ) که خودشون عاشقانه محمود را می پرستند

و راستی فکر کنم یه چند وقتی نیام نت سر کنید بی زحمت! می دونم سخته!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 9:30 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه دهم مهر 1388
حس
نمی دونم از چی بگم.

می خوام یه تیکه بندازم به دامبی٬ حسش نیست

می خوام برینم به زندگی حسش نیست.

می خوام درس بخونم حسش نیست.

می خوام سایت پرنو نگاه کنم حسش نیست.

می خوام فیلم ببینم حسش نیست.

می خوام کتاب بخونم حسش نیست

کاشکی یه روزحسش نباشه نفس بکشم.

بیخال. لابد حسش نیست

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 10:25 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم مهر 1388
شاید
نمی دونم من هیچ وقت ادم مذهبی یا چه می دنم معتقدی نبودم.

یادم یه چند ماهی کمونیست شده بودم. حالم بهم خورد.

کسری دوست صمیمی بهم می گه حالا پوچ گرایی یعنی هیچی به تخمت نیست.

دوست داشتم به درک بهتری برسم از خدا از زندگی از عشق.

حالا گندشون بزنن همشون رو درک از چی.

زندگی همنجوری زشت و مزخرف هستش.

مغازه ها پر از تیغ ژیلته.

شاید یه روز جرات کنم. شاید

ولی الان فعلا زندگی به تخممه.

الان احساس بهتری دارم.

پی نوشت: دامبی دنیا دو روزه که این دو روز رو باید به تخمت بگیری.

کولی جان نمی دونم می خوای بری یا نه ولی تو هم بیخیال ملت شد ملت فقط ضرر ضرر می کنن همین اگر می خوای بری بدون نوشته هات قشنگ بود.

کلا به همه: بیخیال یه ماربلو بگیر دود کن بره به ....

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:2 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه پنجم مهر 1388
این است شعار ملت دامبی٬ اسی٬ وزارت!
تولد تولد تولدت مبارک!

این است شعار ملت دامبی٬ اسی٬ وزارت!

تولد ۴ سالگی وزارت!( حساب کن ببین ۴ ساله داریم شر و ور می گیم!اه.....)

تولد تولد تولدت مبارک.

همه دعوتن از جینی که بلاگش به دلایل امنیتی بسته شد! تا کولی و این رفیقمون این شعر خوشگله!

زاک! و  بقیه که علو نیست کجان و اینا.

تولد تولد تولدت مبارک!

دامبی هم که اون ور مشغوله! بعله به به اینم که خودمم تو ایینه چه دافی شدم!

تولد تولد تولدت مبارک!

اه خفه کن اون نوارو

تولد تول....

خب بسه دیگه حسابی شاد شدیم هنوز شعری نگفتیم در این خجسته روز نمی خوایم که خرابش کنیم!

وزارت تولد مبارک.

دامب اقا دمبت سه چارک!

اسی و نگاه چه دافی شده!

اقا دامبی عجب چیزی شده!

خب بسه دیگه همین ها برین بمیرین!

پی نوشت بری دامبی: تو خجالت نمیکشی به من پیشنهاد این فیلم های چیز رو می کنی!

بمیری اون سال های اول که گرد نخود قلابی صادر می کرد حالا هم رفتی تو کار سی دی!؟

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 10:17 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه سوم مهر 1388
اندر احوالات مسدر شوپن در تیمارستان ارخام.
شوپن یه موزیسین کلاسیکه که استاد پیانو و اکثر کاراشو برای پیانو (تقریبا همش) نوشته

موضوع اصلا شوپن نیست بلکه به نظر من یکی از شاهکاراش که خیلی هم غمگینه

پریلود ۴ شوپن که من هر وقت که ناراحتم اگر بهش گوش بدم شر شر اشکم  می ریزه

تا حالا تو خیلی از فیلم ها نواخته شده

من جمله نوت بوک و پیانیست 

واقعا یه چیز کلاسیک توپه! توصیه توسط اسکیرمجر دانلوود کن.

پرلود 4

خوب حالا شاید تقریبا حس منو داشته باشی! ولی سعی نکن شعر بگی!

تازگی ها شنیدم که یه ازی بتمن اومده به نام تیمارستان ارخام وقتی اسمشو شنیدم ثابت موندم

چون تیمارستان ارخام یکی از گرافیک نول های شاخ بتمنه که توش از فلسفه ی کنسیوس و تائو و...

اورده شده و جای تعجبه که یه کمپانی بازی همچین گرافیک نولی رو بازی کنه ولی خب مثل اینکه خیلی پر فروش شده و می گن خیلی شاخه تاز جوکر هم می تونی کنترل کنی.

خب همین فعلا

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 4:28 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یکم مهر 1388
ماه مهر از شعر های من هم بدتر است!
در حالی که بنده بازگشت حضرت دامبی رو با مصادف شدن با تولد این قبرستون خوش یمون می دونم

ولی متستفانه ما که به اندازه ی حضرت دامبی نداریم! از ۳۱ جاتون خالی رفتیم مدرسه!

حالا از هرچی بگذریم از دامبی نمیشه گذشت! ( بذار بذار راه انداختی؟ بذار تا بگذارم!)

حالا بیخیال دامبی بیکاری تا شنبه بشین یه چیزه توپ بنویس ببینیم آخر چیکارشون کردی بیچاره ها رو!

فعلا!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 7:50 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388
شعر دامبی و موتور هزار!
در حالی که من در عجبم دامبی کجاس؟ چرا شماره ی جدیدش رو نمی ده و تحقیقات رسمی حاکی از ربودن قاب داف ها و دخی محترم توسط حضرت دامبی است و ما به ایشان قبطه می خوریم که بعله!

خب از ماجرای دامبی و دوستان پایتختی و دم دختی و روی تختی و! که بگذریم می رسیم به بحث شیرین شعر و شاعری! که کاری بسیار

مزخرف  می باشد و اساسا به این نتیجه رسیدم که شعر فقط یعنی شعر کلاسیک و بقیه برن بوق بزنن

من جمله هایکو گویان عزیز و کلا هرچی نیمایی عزیزه از فروغشون بگیر و بیا و البته من کی هستم من که نمی فهمم!

البته منهای سهراب

من همچنان به گفتن اشعار رئالیستی کثیفم یا در واقع فش هایم در دفترم ادامه می دهم

و کلا کشف کردم جامعه ی ادبی- هنری کشور برن بوق بزنن فقط دم بیمارستان نه که خطرناکه

و کلا همشون منهای یه چند نفری یه مشت روشنفکرنمای چیزن که باید بوق بزنن!

و کلا به قول این یارو که اسمش یادم نمی یاد کافه فاحشه خونست و بعله

و کلا زندگی همینه که هست اینقدر نباید سخت گرفت بهش و به قول رفیقم که معلوم  نیست چه دینی و چه مکتبی داره باید از  هر انی که هست لذت برد!

کلا بوکفسکی همه بره بمیره مرتیکه فاسد!(عشق من!) و همین رولینگ خودمون یه تار موش می ارزه به این شعر و ور نویسا!

و کلا فیلم ادوارد سیزر هند را نیز ببینید احساساتان را قلقلک می دهد بی نهایت

و راستی یادم رفت بگم که .... کلا نقد دارم!

و در اخر شعری را تقدیم هر چی شاعره می کنم! ( به جز اونایی که در ذهنم دارم یکیشون همش نظر خصوصی می ذاره یکشون هم کولی و ماهان و ....)

می نشینی از صبح تا شب.... می رینی به هرچه کلمست

از زندگی ناراحتی و اینا عاشق سینه چاک دختره همسایه یا پسر همسایه ای و ارزو خوابیدن داری!

خواهشا پس اکسیژن  رو حروم نکن خودت و بنداز پایین و اینقدر نرین یه کلمات!

 نگو تو نمی فهمی و ساده ای به قول اصغر بیا بخو.....!

ویرایش می کنم : نگو نمی فهمی تو شعر چیه! تو جز مردم معمولی و اینا

اخه خراب! اگه مردم نباشن شعر تو رو ععمه ی من می خونه؟

راستی این شعر نبود این یکی واقعا متن بود!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:10 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
تمام موجوداتی که من می شناسمشان
من خری را می شناسم که توانایی خریدن پالونی را ندارد

و عادت دارد لخت به کافه شوکا برود و شعر بگوید

و گاوی را که مثل گاو هر روز یونجه میخورد و مقدمه ای بر فواید گیاهخواری هدایت دارد

و در آن دوردست اردکی٬که ماربلو می کشد و تخمش نیست که آن سیگار سرطان زاست

و سگی٬ که به هر درختی که می رسد روی آن با لذتی فراتر از بوسه ی بین دو عاشق می شاشد

و کفتر تل بازی* که توی تویله لانه دارد

وگربه ای که خود را به پای راست من می مالد همچون فاحشه ای که برای مردان متاهل عشوه می آید

واسبانی که دور هم کافکا می خوانند  شیحه می کشند از مسخ

و مرغانی که زنبیل به دست٬سر قیمت تخم مرغ با سوپری محل چونه می زنند

و جوجه هایشان را مفت می فروشند و من تو کوفت می کنیم

من... خروس دپرسی را می شناختم  که با دیازپام ۱۰ خودکشی کرد

چونبی محل بود...

و گوسفندی عاشق.... که گوشه ی تویله گیتار می زند

و بزی که بز است و کار خاصی نمی کند!

اهان یاد امد گاهی پشت تویله <سیگاری> می کشد

و خوکی که مریض شد و مرد.... حیونی منتقد سینما بود و یه چند نفری رو از نون خوردن انداخته بود

و کلاغی.... نه خودم را خوب نمی شناسم!

کلا اینا که من می گم شعر نیست!

تل تریاک می باشد راستی

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 1:44 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
چیزی به گندی مزه ی زندگی چیزی به مزخرفی شعر شاعر!
این قدر این چند روز رفیق شاعر پیدا کردم تحت تاثیر قرار گرفتم! خواهشا نقد ننویس من نه یونانم نه هر خری دیگر!

اونا که می گن زندگی بده .... گه خوردن دست جمعی!

زندگی چیز خوبیه... بیسکویت هست همراه بستنی چوبی!

باید لیسید مثل مگسی که یک مشت گه را می لیسد!

مثل خوکی که تازه بلوغ شده و دنبال جفت می گردد باید فریاد زد:

زندگی دنت ۵۰۰ تومانی خرابی است٬ که خراب است اما مزه ی شکلات می دهد

مثل پسران جنوب شهری که ترتیب دختران بالا شهری را می دهند! (ببخشید)

مثل روشنفکرانی که  ته یه کافه ی شلوغ گه می زنن به هر چی فلسفه

مثل دلستر هلویی که ماه رمضون پشت دیوار می خوری

مثل سیگار زستی که پشت همون دیوار می کشی

مثل دختر دبیرستانی که سقط جنین می کند

لذت می بایست برد از این گهدونی

همینه که هست لابد!

کلا گاز باید زد باپوست!

نظرات خود را با تمام وجود ابراز کنید!

من نه هایکو گو ام نه شاعر عشقم کشید اینو بگم! کلی هم با هاش حال کردم و خندیدم

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 3:26 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
من و فروغ و پری دپرسش در منکرات!
نمی دونم چی شد من و دامبی با هم اپ کردم حتما حتما حتما نوشته ی دامبی رو بخونید و اونجا هم نظر بدید شرمنده اقا دامبی

چند وقت پیش ها روی در اتاقم یه تیکه از شعر فروغ رو نوشته بودم:

 

من پری کوچک غمگینی را می شناسم....

همین یه تیکه بعد از چند وقت (یعنی امروز)

یه چیزی اومد تو ذهنم شروع کردم همونجا نوشتن:

من پری کوچک غمگینی را می شناسم......

پری؟ پری دیگه کیه مرتیکه!

هان؟ نه نه این یه شعر از فروغ!

فروغ؟!! تو خجالت نمی کشی!

اول می گی پری حال هم که می گی فروغ!

نه نه این فروغ شاعره

 این پری هم اون پری  نیست! یه پری که وسط اقیانوسزندگی می کنه و یه نی لبک داره که با هاش ساز می زنه و شب ها از یک بوسه.....

بوسه؟! ای بابا من فکر کردم کارت تو سطح یه شماره دادن سادست حالا که صحنه دارش کردی!

پاشو...پاشو بریم منکرات ببینم چی میگی!

بابا این شعره چرا گیر می دی!

نه اصلا تو مشکل سیاسی داری! تو می خوای بگی جوونا غمگینن!

پاشو!

این عکس ها هم مدارکش! در اتاقمه مسخره نکن! شرمنده از کیفیت بد! و خط زیبایم!

در اتاقم 1

در اتاق 2

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:54 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
کرت کوببین دوست صمیمی بودا
در حالی که شادمانه بازگشت دامبی رو باید جشن بگیریم من حوس کرم یه آهنگ از نیروانا گروه مورد علاقم براتون بزارم شاید حال کردین!

با انگیلیسی درب و داغونم هم سعی در             

ترجمش دارم.

الان فعلا خود لیرکس اصلی رو از اینجا

بگیرید تا بریم سر یه سری بیو گرافی از نیروانا

نیروانا گروه راکی که در اواسط دهه ی ۸۰ تشکیل شد

و در سال ۱۹۹۴ با رودرویی شات گانی با صورت

کرت کوبین خواننده ی گروه (عشق من!) منحل

شد.( آره خودکشی کرد!)

خب این آهنگ رو می تونید از اینجا! بگیرید

خب چند تا آهنگ معرف و خوب دیگه ازشون

می زارم تا با صدای کرت عزیز و موسیقی

پانک راک اصیل حال کنید!

چیزی در مسیر (برای افسردگی شدید توصیه

می شود):اینجا

بویی مثل روح نوجوان می دهد(جهت احساس انارشیست بودن و سرویس کردن دهن بزرگتره توصیه می گردد):یکم برین پایین جهت دانلوود یکی را انتخاب کرده و حالشو ببرید!

خب موزیک من بودن کافی است یه کشف کردم اساسی!

صاحب این وبلاگ همسن منه! و فکر کنم از من بدتر کتاب خونه هرچی باشه دختره و دختر ها خر خونن(ها ها ها!)! برید شاید کشفش نمودید!

عقاید یک دلقک

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 2:55 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
شرح برنامه ی چند ساله لرد ولدمورت:

صحنه فید این می شه رو صورت یه ادم یوبس و چاق و زشت و کم کم دوربین می یاد عقب٬ چهره ی زنیکه آمریج نماییان می شه و زنیکه شروع می کن ضر ضر

سلام و دو صد سلام خدمت بینندگان عزیز٬ شما در حال.... یه نور بنفشی می یاد و یه هو ولدمورت ظاهر می شه و می گه:

Have no fear  voldi is here!

و  به پشت صحنه اشاره می کنه و از پشت صحنه یه بچه ی ۵ ساله رو می دن دستش و شروع می کن به ناز کردن بچه و قربون صدقه رفتنش:

انشاا... اگر بنده وزیر شم ٬ هی بهت سیب زمینی! نه نه شوکولات می دم خودم می برمت کوچه ی دیاگون برات بستنی می خرم!

بعد بچه رو پرت می کنه به پشت سرش و صدای جیغ گربه و شکستن لامب و اینا می یاد!

ولدی رو می کنه به دوربین و می گه: اگر من وزیر شم ٬ مشه مثل اون دورانای که رو اوج بودم٬ غم نبود

شادی همه جا حکم فرما بود!

یهو امریج می گه: ولی جناب لرد خالی نبند ....

یه نور سبز کور کوننده ای صحنه رو می گره و امریج... ان ل لله می شه!

ادامش بعدن حوصله ندارم!

 

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 8:37 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
صدمین دوره ی انتخابات قوه ی جادویه!
 

ساحرگان٬ جادوگران٬ فشفشه ها! همکنون نیازمند رایتان هستیم

مناظره کاندیدا ها در قدح اندیشه ی دامبی (لا مب تلویزیون ندارن که)

عوامل اغتشاش در محکمه(هه ما گوی پیش گویی داریم! تیرلانی ور دار اون گوی رو بیار!)

بازداشگاه آزکابان٬ نسخه ی اصلی بهشت!

رقابت تنگا تنگ بین دو کاندیدای اصلی: ولدی و دامبی

 

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 6:52 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
اسکیرمجر نسخه ی الترا!
اقا بی خیال ادم قدیم و ادم جدید چیه؟! هر چند که فکر می کنم یکم فقط یکم تغیر کردم البته اونم در فراغ دامبی اون مرتیکه فلان فلان شده! معلوم نیست کجاست!

خب بگذریم از این به بعد دبگه ژورنالای دوران جوانی ولدمورت رو براتون نمیزارم تا قاطی نکنین

خدمت خواهر گرام مینا: ما هیچ وقت طرافدار هری نبودیم! مرتیکه عوضیه! چشم ناپاکه!

خدمت دوستان ....و @ شما که من و می شناسین من و شما رو می شناسم اسم بنویسید با هم اختلاط کنیم

خدمت برادر گرام زک: اقا هر روز دارم می آپم ها!؟؟

ایمیلی هم دریافت نشد (  scrimgeour_magic@yahoo.ie

اینه ایمیل بنده

بای بای!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 2:44 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
بی خیال!
به هم می گن گه شدی! آون آدم قدیمی نیستی٬ می گم تو دلم به شخمم! ولم کنید! بی خیال!

می گن چرا فیلم های این جوری نگاه می کنی کتاب های اونجوری می خونی؟ می گم تو دلم ولم کنید بابا بی خیال

می گن بو سیگار می دی ٬ چیزیت شده چه گهی می خوری صب تا شوم؟می گم تو دلم ولم کنید بی خیال

اما وقتی یاد چشماش می افتم٬ اون چشمای سبز لعنتی٬ یا یاد اون دستای نرمش ٬ یه چیز لعنتی به هم می گه بی خیال هیچ وقت بهش نمی رسی هر چی از دهنم در می یاد بهش می گم

بی خیال لامصب همیه که هست

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 8:11 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
همینجوری
همینجوری یه دی وی دی از بساط یه دست فروش جدا می کنم٬ می رم خونه نگاش می کنم

همینجوری تو وب باسه ی خودم می چرخم می رو ویکی پدیا لینک (( صفحه ی تصا دفی))  رو صد بار می زنم

همینجوری می رم شهر کتاب چند تا کتاب بر می دارم حواسم هست که حداقل تکراری نباشه

همینجوری می رم سراغ یخچال یه چیزی از ش بر می دارم برای خوردن

همینجوری می رم دکه ی روزنامه فروشی می گم یه پاکت سیگار بده٬ الکی دودش می کنم چندتاش رو

چند تایی هم از شما چه پنهون با لذت می کشم ولی بقیش رو از وسط نصف می کنم می ذارم یه گوشه

همینجوری کانال نلویزیون رو بالا پایین می کنم یه زنه بعدش یه مرد بعد چندتا شیرن بعد فوتبالیستاست

احتمالا همینجوری زندگی می کنم لابد

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 0:3 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه سیزدهم شهریور 1388
من دوباره اومدم!
سلام سلام سلام!

دوباره مدرسه تعطیل شد ! (برای ۱۳ روز!) اومدم یه سلامی عرض کنم و برم!

همین!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 1:47 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
هری پاتر عشق من! یا چگونگی مرگ غم انگیز دامبی در یه سوت!
اقا جاتون خالی با یه گونی ذرت و دلستر نشیتیم این هری پاتر ۶ رو دیدیم! اکشن٬رومنس! صحنه دا..

اره! یکی از خوشت ساخت ترین هری پاتر ها که هیچی یکی از خوش ساخت ترین فیلم های امسال بود!

از حق نگذریم از حسودی دخترای ایرانیم بگذریم اما واتسون خوب از نقشش بر اومده بود فقط

 

لعنت بر اون ها که من و

نشون ندادن!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 7:58 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه دوم مرداد 1388
محرمانه اما واتسن!: خاطرات آمریکا!
خبر در موده که اما ژووون (که چوچانگ! می میره براش!) قراره دانشگاهشو تو آمریکا بره!

فقط بگم من نه انتی امایی ام نه عاشق سینه چاک این یارو! من فقط یه نویسنده م که هر وقت موضوع کم می یارم یه چیزو سوژّه می کنم!

اخه یعنی چی؟ یه دختر تنها و معصوم! تنهایی پاشه بره ینگه دنیا درس بخونه! اونم تو استکبار جهانی!

که توش ... استغفرالله!  حیف که نمی خوام از اون چیزا بگم ها! اصلا چرا نمی یاد ایران؟هان؟ کنکور هم نمی خواد بده!  بیاد بره.دانشگاه آزاد هم سالم تره! هم بار علمیش بیشتره! دختره ی ج.....! می خواد بره آمریکا بره....! آره! خجالت نمی کشه! شاید با بوش ارتباط داره! اصلا اغتشاشگره! مرگ بر او!

فعلا دیگه حوصله ی شعر و ور گویی ندارم!

اینم برای عشاق سینه چاکش:!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 1:54 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی ام تیر 1388
15 شماره تا زندگی.
ته یه بنبست زده بود تکیه بر دیوار

سیگاری بر لب خسته بود دیوانه وار

صورتش معلوم نبود٬پر بود از کثافت روزگار

مثل سگ پک می زد به سیگار.

خسته ام از دست این دست ها خسته٬ خسته شدم از بس تنهایی کشیدم از بس مثل سگ صبح تا شوم پک زدم به این لعنتی خسته شدم از خستگی هام.

راه می افته و از بنبست می یاد بیرون

زندگی٬ چاله ی کثافتی که هر چی بیشتر توش دست و پا بزنی بیشتر می ری توش

۱...۲...۳

از زندگی چی فهمیدم؟ رنگ کثافت را!

۴...۵...۶

نه زندگی این قدر ها هم که میگی بد نیست! اره کثیف تر از این هاست

۷..۸..۹..

بعضی وقت ها یه چیزی مثل خوره می افته به جونت و شروع می کنه به نشخوار روحت تو هم بر و بر نگاش می کنی و جیکت در نمی یاد.

۱۰...۱۱..۱۲

یکی رفته بود خودش رو بندازه پایین٬ حرومزاده چون دختره رو با یه پسر دیگه دیده بود می خواست اون کثافت دونی رو بندازه پایین تا اون کارگر رای بیچاره ی شهرداری کثافت ها رو شب جمعی با آب فشار قوی از روی آسفالت کنار ساختمون جمع کنن تا هرکی خواست بره مسجد دو تا کوچه اون ور تر نجس نشه و بتونه  بره تو اون ... استغفر الله... دارم کفر می گم؟

۱۳...۱۴..۱۵

می رسم سر پل... چیزی باسه ی از دست دادن ندارم...

۱۵

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 10:17 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
مثلا هری پاتری!
آق اومدم اسم وبلاگ رو دیدیم خجالت کشیدم فکر کنم از زدن وب تا الان سه  چهار بار با دامبی بیشتر در مورد هری پاتر چیزی ننوشتیم! گفتم بیام یه چیزی در مورد هری پاتر بگ حال کنید!

هری...

خب گفتم دیگه! اصلا گور بابای هری پاتر! دوتا مطلب پراکنده می گم بهتر از هری پاتر حاش رو ببر!

اولی: پیمان خاکسار ٬ می خواد یه کتاب دیگه از بوکفسکی ترجمه کنه به نام هالیوود! اگر تا حالا اثار بوکفسکی ر نخوندی که حتما خر... مشکل داری!

دومی هم چیزی ندارم بگم بی کار بودم گفتم یه آپ کنم شما عزیزان لذت ببرید!(من نمی فهمم چرا از فعل جمع استفاده می کنم در صورتی که ماکزیمم بازدییکندگا وب ۳ نفره!)

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 5:18 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
تحت تعقیب.... تنها ماندم.....تنها...تنها!
یه زمانی یه رفیق داشتیم به نام دامبی مرتیکه گورش و کم گرده معلوم نیست کجاست

یه رفیق دیگه داشتیم تریپای ماتریکس... اسمش چی بود؟ نیو؟ نیوا؟ نی نوا آآآهان نیوشا! معروف به

لونا نمی دونم چی شد گذاشت رفت! فکر کنم تارک دنیا شد شاید ستاره شد و رفت!

یه رفسق دیگه داشتیم بازیگوش تریپای دختر! خوب دختر بود دیگه شیطون بود! آهان شیطون کوچولو

اونم معلوم نیست کجاست!

یه رویا پاتر هم بود اونم هکیده شد رفت شد رویا هیچکس اونم معلوم نیست کجاست؟

یه مغزی ه داشتیم به نام مغز متفکر داشتیم تازه می رفیقیدیم نفهمیدیم چی شد همش باد هوا شد

جون مادراتون یه ندا بدید مردیم از تنهایی( گفتم ندا ؟ زیاد تنهای تنها هم نیستیم یه رفیق دیگه احتمالا با مرام تر از همتون معروف به جینی رو هنوز ته دیگ رفاقت داریم!)

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 9:43 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
مشروب+دختر+ماشین تایپ= چارلز بوکفسکی
بوکفسکی یه نابغه است٬ یه ادم ولنگ و باز و پیرو رئالیسم کثیف واقعی! شعر ها و نوشته های بوکفسکی صرفا فش و چرت و پرت نیست! بلکه فضا داره حس داره! انگار خودت داری این حرفا رو می زنی. شاید از فش هایی که میده و از بازی های کلامیش بخندی ولی من فکر می کنم نوشته ها ی بوکفسکی سیاه است حتی سیاه تر از کافکا و شرکا! مثال عامه پسند بوکفسکی داستان مرد تنهایی است که هیچ چیز رو جز ابجو نداره.

زیاد ور زدن رو دوست ندارم. همین .بیشتر می خوای بدونی بیا!:

 

 

اندکی از بوکفسکی( به نقل از خانوم: مریم زهدی):

چارلز بوکفسکی در سال 1920 در آندرناخ آلمان غربی به دنیا آمد .پدر این تک‌فرزند خانواده، سربازی آمریکایی و مادرش، زاده‌ی آلمان.
چارلز در سه‌سالگی به لس‌آنجلس رفت. در سال 1939 وارد کالج لس‌آنجلس‌سیتی شد و دو سال بعد آن‌جا را با هدف نویسندگی ترک کرد. اما منتشر نشدن نوشته‌هایش باعث شد در سال 1946 نوشتن را کنار بگذارد؛ به نوشیدن الکل آن‌هم به طور افراطی روی آورد. و بعدتر، درست زمانی تصمیم گرفت دوباره بنویسد که دچار زخم معده شده و به خون‌ریزی افتاده بود.
بوکفسکی در کنار نوشتن، مشاغل مختلف و زیادی را تجربه کرد؛ ظرف‌شویی، رانندگی کامیون و لودر،  کار در اداره پست و پمپ بنزین، نگهبانی  و بسیاری کارهای دیگر. چند صباحی هم در کارخانه تولید بیسکوییت سگ و کارخانه کیک و شیرینی‌پزی مشغول به کار شد. مدتی هم  در بزرگراه‌های نیویورک پوستر نصب می‌کرد.(برای مطالعه بیشتر به وبلاگ خانوم زهدی مراجعه کنید)

پاشو برو ببین  از بوکفسکی چی دارن هر چی دارن بخر!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 9:8 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفتم تیر 1388
حدث بزن کی برگشته؟
(به سبک این برنامه های مزخرف تلویزیون): یه سلام به قامت شب تار که می زنه سه تار! یه سلام به بوی عرق جوونی! یه سلام  محض خنده به تو جوون ک....!

سلام سلام من برگشتم با کوله باری از چماق! بالا پشته بوم! واندالیسم  حوالی سطل اشغال  اسپری رنگ امیزی (ترجیحا سبز!)  اومدم بگم م...... بر.....د.... ر!(دامبی هی سانسور کن!)

از این بحث شیرین کتک بگذریم تابستون و عشقست! نهایی هم دادیم و به درک فرستادیمش با ۱۶.۳۲

البته بگم از نمره ی این یارو دامبی خبر ندارم ولی احتمالا ۱۹-۲۰ شده ( در حال خر زدن!)(تلمیح به کتاب در حال پوست کندن پیازها!)

از دامبی هم که بگذریم(هر چند چیزیه که نمی شه ازش گذشت!) نوبته یه تغیر و تحول تو این سگدونیه (توجه توجه ایهام دارد معنی دورش رو عشق است!) از این به بعد این وبلاگ می تروکونه همون طور که این اغتشاشگرای بی تربیت اتوبوس شرک واحد  رو اتش می زنن و این سران کشورهای فاشیست و سوسمالدموکرات!(به قول بزرگمهر حسین پور) حال می کنن می خوام این وبلاگ رو بترکونم!

فعلا!

الله اکبر

 

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 10:10 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
بسیج مجازی، پلیس اینترنتی ایست بازرسی بلاگفا!
صد بار بهتون گفتم از این غلطا نکنین میان یه کاریمون میکنن ها!

صد بار گفتم هی اسم این میدون لعنتی رو نیار فقط اسم میدونه  صد بار گفتم می خوای بری آزادی یه راه بیشتر نداری اونم مترو ست!

صد بار گفتم حرف نزنین به هیچ چیز معترض نباشین بابا مملکت اون میدونه اگر نیست عوضش اینترنت دایل آپ داره گوش نکردین!

صدبار گقتم و گقتم شما هم گوش نکردین زدن فیلترمون کردن هیچ وسط اینترنت ایست بازرسی  گذاشتن

از دفترچه خاطرات یک فرد ساکن نا کجا آباد

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 10:46 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
اسکیرمجر ز لیست!
سلام و دو صد شایدم سیصد سلام بر عزیزان الاف و بی کار وبگرد!

ما نوکریم ما چاکریم ما شرمنده ایم که این آپ دامبی این همه مدت بالای وبلاگ بود!

دیگه عیدتون هم که مبارک باشه عیدی ما یادت نره!

می خواستم یه چیزی بگم که هرکی سریال لاست (گمشده ٬گمشدگان٬) رو ندیده رسما بره بمیره!

سریعا جهت خردین و دیدن این سریال اقدام نمایید که سیزن پنجشم داره می یاد!(من جان لاک می خوام!)

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 9:43 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
انتری که لوطی اش مرده بود!(با حضور بهروز وثوقی ابراهیم گلستان صادق هدایت انور خامه ای و ازا این ها!)
اولش سلام باید بگم که فقط بهروز جون تو ی جمع بالا اضافی هستش بغیه ارازل اباش ادبی هستن! که بنده ارادت ویژه دارم.

سوم انتری که ... اسم کتابیه از  مرحوم صادق چوبک

چهارم حال کردم اسم بهروز وثوقی هم بگم مشکلیه؟

پنجم : سرما خوردم شدیدا قریبا (به ما چه گور عمت!)

ششم: من از مدرسه بیزارم

هفتم: من گشنمه چیپس می خوام

هشتم: ابراهیم گلستان کارگردان و حراف خوبی بود (خوشم نیومد چی در مورد جلال گفت!)

نهم:دامبی در سطح بز هم نیست!

دهم: هفته ی کتاب کی هستش؟

یازدهم: انور جان کمون بودن شدیدن قریبا!

دوازدهم: اطلاعات ادبی رو می حالی؟!!

سیزدهم:صادق هدایت و صادق چوبک رفیق فاب بودن

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:20 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه نوزدهم مهر 1387
پایان!
سرانجام پایان رسید! نه بابا نترس بچه های بدشانس رو میگم آخر تموم شد کتاب آخرش هم رسید!

پایان اسمشه! برید بخرید!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 9:54 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه سیزدهم مهر 1387
کشف یه نابغه!
یه کشفی کردم مامان!

یه نابغه ی هایکو گو پیدا کردم به این آدرس http://switchuser.blogfa.com/ واقعا استعداد داره شاید درکم نکنید ولی درکم کنید برید بهش سر بزنید!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 9:48 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
وزارت تولدت مبارک!
می خواستم این تولد رو بترکونم نشد این مدرسه ی لعنتی مگه می زاره؟!

راستی دامبی به زن گرفتن ما اشاره کرد من تکذیب می کنم چون می خوام تو تنهایی بپوسم!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 1:26 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
تابستون کوتاهه! یا من مدرسه برو نیستم!یا ای چیز تو این مدرسه یا من مامانمو می خوام!

من مدرسه نمی رم!

آخه ...چی بگم دوباره این مدرسه ی مادر......ه! باز شد!

آخه که چی می ری مدرسه که چی بشه به خدا من از این هری پاتر بیشتر ازمدرسه چیز  یاد گرفتم

همین هری پاتر منو کتاب خون کرد اگر به این مدرسه بود من تا حالا شده بودم طلبه! حوزه ی علمیه ی قم درس می خوندم! ای چیززززززززززززززززززززز برگر تو این مدرسه!

تابستونم گذشت و رفت

مدرسه امد و موند تا

من و دامبی و تو رو به .... (شما فکر کن باد!) بده

ای چیز تو این وزارت آموزش و پرورش!

شعر نو رو حال کردی!

پی نوشت: من از دامبی خیلی ممنونم که می یاد گه! کاری های من و درست کنه خودش گه می زنه!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 2:4 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
1 میلیارد 200 میلیون و 122 ارتش !اگر جمع شن نمی تونن منو بگیرن از هری پاتر!
بنده سعی نمودم در اینجا به شعر نسبتا جدید ساسی مانکن! و حسین مخته بری....م! (بدو بدو)

این آهنگ رو به چوچانگ (هر پاتر 2007) تقدیم می نمایم!

اسی مانکن مانکن! دامبی پخته پخته!

انگار که نه انگار وبمون هری پاتریه!

الان شب شده من می خوام بکنم رو مخ تو نرمش!

1 میلیارد 200 میلیون و 122 ارتش! اگر جمع شن نمی تون منو ببرن تو سنجش!( یعنی من دانشگاه برو نیستم!)

آخه اسی با شما خیلی Happy یه!

یه جاشم! نمی ده به بقیه!

....

بیا بیا پیشم بمون دامبولی دامبی تو چقدر گوگولی!

yes اسی مانکن پروداکشن بالا بالا بالا آهان! بالا بالا بالا

 

  • دوست داری که من مغزت و بخورم(آره.....)! می گم به تو کوپولم بیا تو وب ما باش آره!

نمی تونه ترکت کنه آره دامبی دوست داره!

من و بسته بندی کن و بزار تو فیریزر

نری نری یه کاری کنی پ...م های اسی بریزیه!

ببین هری پاتر ماتری نداریم خبر هم نداریم!

مطلب هم که می دیم رد نظر می کنی گوگولی!

تا همین جام دلم برای این عزیزان ترکید که ر...دم به اثرشون!

 

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 9:49 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
محکومین تنهایی
آدمایی مثل من محکوم به تهایی اند٬دیالکتیک تنهایی٬محکوم به اینکه تنهایی دنیا رو سیر کنند محکوم به اینکه شب ها و روزها رو تنهایی گز کنند. محکوم به اینکه تو تنهایی غذا بخورند٬تو تنهایی بخوابند و تو تنهایی گریه کنند و تو تنهایی تلویزیون نگاه کنند.

تنهای تنها.

محکوم به اینکه عشقشان مال کسی دیگر باشد٬محکوم به اینکه به هم نرسند٬ محکومند محکوم

محاکمه:محکمه ی آنان دنیا است هیات منصفه ما رو محکوم می کنه به تنها بودن تنها گریه کردن.

اکثر محکومین قصاص اعدام دارند: خودکشی یا حبس ابد:نگاه تیره ی مردم به امثال ما

اقلیت کمی از این تنهایی اونم در بهره ی زمانی کوتاهی لذت می برند٬اما بعد دیوانه وار می کوشند که از تنهایی در ایند ولی بیهوده می کوشند چون انان محکومند محکوم به تنهایی...

لعنت یه این تنهایی ولی چه می شود کرد که هیئت منصفه و قاضی به تنهایی ما رای دادند.

شاید ما نیز در این تنهایی بی تقصیر نباشیم٬ انتخاب کسی که می دانیم قسمت ما نیست.

شاید در یه زمانی با کسی باشیم یا با کسی ازدواج کنیم٬ولی باز تنهاییم٬حتی اگر به طلاق نرسیم یا رابطه یمان حفظ شود ولی همیشه در پی آزادی از این رابطه هستیم چون ما محکومیم محکوم به تنهایی.

حتی اگر در شرایطی ویژهبه عشقمان و قسمت گمشده ی خود برسیم او را از دست می دهیم (ربطی یه عرضه و غیره نداره) بلکه ما تنهاییم محکومین تنهایی

محکومین قیام کنید علیه تنهایی ولی بدانید بزودی قیامتان نتیجه نمی دهد و نخواهد داد چون ما محکومیم محکوم به تنهایی...

از دفترچه خاطرات اسکیرمجر ۱۳/۶/۸۷

با تلخیص و تصرف!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 1:44 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387
من برات بیس می زنم....!!!
آقا جاتون بس خالی پاشودیم با دامبی و یکی از رفقا رفتیم یه کنسرت گروه جاز! چه فازی داد!

سروش صحت و آقای فرخی نژاد و منصور ضابطیان هم بودن دست دادیم و سلام عرض کردیم جاتون بس خالی!

کنسرت خیلی خوب بود و  اجرا ی واقعا زیبایی داشتن.

واقعا ما هم می تونیم مگه ما چیمون از خارجی ها کمتره؟ (هر چند که همه ی کارا غیر از یکی کاور بود که اون یکی هک شعرش کاور بود!)

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:2 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
کمیک بازان بشتابید!
آقا جدیدا یه محل باز شده کمیک می فروشه با کلی اصلاعات و اینا! آدمشم من تایید می کنم اگر سفارش دادی خراب از آب در اومد من اینجام جرم بده

کمیک شاپ

برای اطلاعات بیشتر به همونجا مراجعه کنید!

کمیک شاپ

کمیک شاپ

کمیک شاپ

کمیک شاپ

کمیک شاپ

کمیک شاپ

کمیک شاپ

کمیک شاپ

کمیک شاپ

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 10:6 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
|هوا را از من بگیر| خنده ات را نه! |
تو نمی خواهی٬

تو ترسیده ای٬

از فقر٬

تو نمی خواهی٬

قدم در خیابان بگذاری با کفش های کهنه

وبه خانه بازگردی با همان پیراهن٬

محبوب من٬

ما آن گونه که ثروتمندان م گویند

نگون بختی را دوست نداریم.

ما آن را چون دندانی پوسیده که تا به امروز بر قلب انسان زده

می کنیم و بیرون می افکنیم.

اما نمی خواهم وحشت کنی.

اگر به خاطر من فقر به کلبه تو بیاید٬

اگر فقر کفش بلورین تو را با خود ببرد٬

بگذار همه چیزی را با خود ببرد٬

اما خنده ات را نه٬که نان زندگی است.

اگر نمی توانی اجاره را بپردازی

با قلبی پر غرور به دنبال کار برو٬

و به یاد داشته باش٬ عشق من٬ که من با توام

ما باهمدیگر بزرگترین ثروتی هستیم

که بر روی زمین انباشته است.

شعری رو که خوندید از کتاب عاشقانه های پابلو  نرودا (انقلابی شیلیایی رفیق آلانده ی بزرگ عموی همین ایزابل الانده ی خودمون!) به نام هوا را از من بگیر اما خنده ات را نه تایپیدم براتون!

نشر چشمه/ ترجمه ی آقای احمد پوری/قیمت:۱۲۰۰تومان

پی نوشت 1:دامبی جوابتو تو مسنجر دادم ولی اینجا هیچی به هت نمی گم چون جواب تو خاموشی است!

پی نوشت ۲:فوت کیبوردر پینک فلوید رو به همه ی پینکفلوید باز های عزیز تسلیت می گم!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 9:46 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
دامبی شنیدم مگن واردی؟ برقص برامون خارجی! یا جوکر آغاز می شود
نوکرم به مولا!

فقط می خواستم یه چیزی درباره ی "جوکر" بگم

بتمن و دیدی خب! اون یکیش جوکره!

می دونید صورت جوکر هیچ وقت پاک نمی شه؟

جوکر یه دانشمند بوده که یه شب می ره از کارخانه ای که توش بوده یه چیزی (نمی دونم مال خودش یا نه!) رو بدزده!(نمی دونم نیتش خیر بود یا خیر(خیر دومی نه است!) می افته تو یه ماده ی شیمیایی

بعد خل و چل می شه چون صورتش سفید موهاش سبز و لبش قرمز می شه مثل دلقکا!

 

حالا من نمی دونم تایتل!(اوهو!) بالا چه ربطی به جوکر داشت (قسمت اولش البته!) برای اینکه ربطش بدیم یه شعر در وصف دامبی فالبداعه می گم بحالین!

دامبی....تو... خیلی.....خری!

البته مثل این که این یه نوع هایکو بود (شعر سنتی ژاپنی) ولی در هر حال به قل حضرت "زانیار"! همینه که هست!

پی نوشت من خواهر هر چه شعر و ور و ک... شعره استاد کردم!

پی نوشت ۲: مثل اینکه این جینی (نیلوفر) تعطیل کرد رفت هر کی خبری ازش داره به شماره تلفن ۰۲۱-۱۱۸۱۱۹۱۱۰۱۱۵ ! زنگ بزنه یا تو نظرا بگه!

 

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 11:49 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
یاشها سین آذر بایجانقربی یا ما اومدیم!
دلم برای این هوای کثافت تهران لک زده بود! اخخخخخخخخخخخخخ تبریز درسته خوب بود ولی هیچ جا تهرون نمی شه!

خب می بینم که اق دامبی سایت های فیل تور شده ای مثل یوتوب و رپ سان می ره که مشخصه فیل تور شکن داره و کارای بد بد و سایت های چیز دار می ره!

جاتون خالی بد نبود اذربایجان فقط حس شد اندکی خورده شیشه دارن ولی دل پاکن !(این آدرس دادناشون منو کشته بود!)

در هر حال من این قضیه ی گروهک ها رو نفهمیدم کسی بلا نسبت ما به ما انگ زیر زمینی! زده بود یا صرفا پیشگیری بود دامبی ژون!

پی نوشت برای دامبی عزیز: سوغاتی هم برات خودم و سالم آوردم حال کنی!

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 7:22 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
آرامش با دیازپام 10 یا نامجو برو بمیر یا نامجو دوست داریم و از اینا!
یه چند روزیه چند روز که نیست یه مدت طولانیه ملت جوگیر ما هی عاشق می شن هی فارغ می شن

این محسن نامجو چی کار مگه کرده قران خونده با اهنگ خب مگه گفته قران جیزه یا خدا نیست!

یه کار کردن بگه آقا غلط کردم من نمی فهمم!

ما هم از یه ور هر کی تو وبش یا هر قبرستون دیگه می گه نامجو بده اونجا به نامجو فش می دیم اگر تعریف کنه می گیم جانا سخن دل می گویی!

این و با خودم هستم بسه بابا جان خا... مالی و پاچه خاری هم حدی داره اسی یکم آدم باش!(از قدیم گفتن در چیز خوبیه دروازم چیز خوبیه به در می گن که یه دروازه بشنوه هم چیز خوبیه!)

نوشته شده توسط روفوس اسکیرمجر در 2:36 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
مطالب قدیمی‌تر